تبليغاتX
پایگاه شهید چمران شهرستان لاهیجان
خانه آرشیو عناوین مطالب وبلاگ RSS

دامنه آي آر 3800

هدف نهایی بعثت
موضوع: 88/04/28 20:30

 

هدف نهایی بعثت

گفتاری منتشر نشده از آیت‌الله جوادی‌آملی به مناسبت مبعث پیامبر اکرم(ص)

هدف نهایی بعثت

اندیشه  - علی بن ابیطالب فرمود: مردم! ما هرگز شما را به امری وادار نکردیم، مگر اینکه قبل از شما آن امر را عمل کردیم.

انبیاء آمدند، گفتند: انسان در درون خود یک قلب دیگری دارد، یک چشم دیگری دارد، یک گوش دیگری دارد؛ این را اولاً تفسیر کردند، بعد آمدند این را تغییر دادند. فرمودند چه فرد یا جامعه‌ای مریض است، چه فرد یا جامعه‌ای سالم! آنها را که فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ بود درمان کردند، به جایگاه إذا جآءَ رَبَّهُ بِقَلبٍ سَلِیمْ رساندند، یا إلا مَنْ أتَی اللهَ بِقَلْبٍ سَلِیمْ رساندند و مانند آن. این کار انبیاء باعث می‌شود که جهان و انسان درست تفسیر می‌شود و درست تغییر پیدا می‌کند.
انبیاء اعلام کردند: مَنْ ذَا الَّذِی ذاقَ حَلاوَهَ مَحَبَّتِکْ فَرامَ مِنکَ بَدَلاً. خدایا! آنکه لذّت مناجات تو را چشید، آن را با چه عوض می‌کند؟ آنکه لذّت مناجات با خدا را در کامش زمزمه کرد، او هرگز این لذّت را به چیز دیگر تبدیل نمی‌کند. و این اختصاصی به انبیاء ندارد، چون شاگردان انبیاء هم به جایی رسیدند که می‌گفتند: کَأنّی اَنظُرُ إلی عَرشِ الرَّحمنِ بارِزاً. آن مرحله والا و بَرین برای انبیاء است‌، این مرحله نازل یا متوسط برای شاگردان آنهاست. اگر بشر و انسان درست تفسیر شد و درست تغییر پیدا کرد، یعنی انسان تحقیق شد که این مهم‌ترین رسالت انبیای مبعوث است؛ جهان هم تغییر‌پذیر است، درست تفسیر می‌شود و درست تغییر پیدا می‌کند.

تغییر جهان و تفسیر جهان را قرآن به عهده گرفته است. فرمود: این عالم اگر بخواهد درست حرکت کند، زمستانش زمستان باشد‌، پائیزش پائیز باشد، تابستانش تابستان و. . . شما باید انسان خوبی باشید! اگر جامعه جامعه خوب بود، قَدَّرَ أقواتَها فِی أربَعَهِ أیام جامه عمل می‌پوشاند. یک ارتباط تنگاتنگی بین عالم و آدم در قرآن کریم برقرار است. فرمود: اگر این مردم درست حرکت کردند، ذات أقدس إله نظام آفرینش را به سود انسانها تغییر می‌دهد. و اگر خدای ناکرده مردم درست حرکت نکردند، خداوند نظام آفرینش را به سود اینها تغییر نمی‌دهد. این که فرمود: وَ لُو أنَّ اَهلَ القُری آمَنُوا وَاتَّقُوا لِفَتَحْنا عَلَیهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماء وَالأرض، یعنی اگر جامعه درست تفسیر شد و درست تغییر پیدا کرد، درست در مسیر حرکت کرد، کلّ نظام عوض می‌شود. یعنی این ابرها که حرکت می‌کنند، به موقع باران حمل می‌کنند و به موقع می‌بارند و بجا می‌بارند، نه بی‌جا!

وجود مبارک رسول گرامی که این ایام مبعث آن حضرت است، فرمود: وقتی ذات أقدس إله در معراج فیض و فُوز خاصش را به دوش من رساند، فیضش به دوش من رسید، من خنکی او را در دلم احساس کرده‌ام. این لامسه است، این لامسه دل است نه لامسه پوست! این لَمس بدن نیست، لمس جان است.

مرحوم کُلینی از معصوم (ع) نقل می‌کند که بشرهای اوّلی خواب نمی‌دیدند. کم کم رؤیا را خدا نصیب اینها کرد. اینها به انبیاء‌شان می‌گفتند: ما وقتی خوابیدیم، چیزهایی را در عالم رؤیا می‌بینیم، اینها چیست؟ می‌فرمودند: اینها از سنخ همان حرف‌هایی است که ما به شما می‌گوییم. ما می‌گوییم در درون انسان یک چشمی هست‌، یک گوشی هست، نمونه‌اش را شما در عالم خواب می‌بینید. کسانی که بیداری حالت منامیه دارند، همان وضعی که دیگران در عالم رؤیا دارند، رؤیای صادق، اینها در حالت بیداری دارند.

اولیاء هم کار انبیاء را کردند. وجود مبارک امیرالمؤمنین (ع) می‌فرماید: من این حکومت را پذیرفتم، برای اینکه لِتَساطُنَّ صُوتَ القِدرْ لِتُغَربِلُنَّ غَربَلَه. فرمود: من آمدم، یک حرارتی در جامعه ایجاد کردم. آن جامعه افسرده یخ بسته را که سرد بود‌، جوشاندم. فرمود: من حکومت را پذیرفتم، برای اینکه همگان بجوشند. شما باید گرم شوید و باید جایتان عوض بشود. این خافِضَهٌ‌ رافِعَه کار همه انبیاء است، و این کار در قیامت ظهور می‌کند و انبیاء عهده‌دار این بودند. در حقیقت اگر کسی بخواهد جهان را تفسیر کند و جهان را تغییر بدهد، باید خود را تفسیر کند و خود را تغییر بدهد.

انسان گاهی خیال می‌کند از خاک است و به خاک! این بینش یک انسان مُلحد است. می‌گوید‌: ما از خاک بر خاستیم، دوباره خاک می‌شویم و دیگر هیچ! إنْ هِی إلا حَیاتُنَا الدُّنیا نَمُوتُ وَ نَحیی. ما از خاک بودیم، دوباره خاک می‌شویم و خبری نیست. ولی یک انسان ولی و عارف می‌گوید: من نه از خاکم که به خاک برگردم که حرف مُلحدان است، نه از خاکم که به خدا برسم که حرف متوسّطان است؛ بلکه من از خدایم و به سوی خدا می‌روم، إنّا للهِ وَ إنّا إلِیهِ راجِعُون.
کار انبیاء این است که درست تفسیر کنند و به ما گوشی بدهند که بشنویم سنگ تسبیح می‌کند. معجزه انبیاء این نبود که شجر و حَجر را گویا کنند! معجزه انبیاء این بود که ما را تغییر بدهند، ما را اصلاح کنند، ما را معالجه کنند؛ یعنی آن شنوایی درونی را به ما بدهند، آن گوش بسته را باز کنند، چشم بسته را باز کنند، آنگاه از ما سؤال کنند: چه می‌بینید؟ می‌گوییم: کَأنّی أنظُرُ إلی عَرشِ الرَّحمنِ بارِزاً. از ما سؤال می‌کنند: چه می‌شنوی؟ می‌گویند: ما می‌شنویم فرشته‌ها تسبیح می‌کنند، سنگ‌ها تسبیح می‌کنند، درخت‌ها تسبیح می‌کنند.

. . . شما هر چه مبعث را خوب بررسی کنید، نبوّت را خوب بررسی کنید، امامت را خوب تشریح کنید، می‌بینید هدف همه آنها این است؛ این بیان روشن علی بن ابیطالب است؛ فرمود: مردم! ما هرگز شما را به امری وادار نکردیم، مگر اینکه قبل از شما آن امر را عمل کردیم. شما را از هیچ چیزی باز نداشتیم، مگر اینکه قبلاً دست خودمان را از او کشیدیم. اگر این است، پس معلوم می‌شود خدا دارد حکومت می‌کند، دین خدا دارد حکومت می‌کند؛ یعنی فقه دارد حکومت می‌کند و عدالت دارد حکومت می‌کند.

منبع: http://www.khabaronline.ir/news-12910.aspx

نوشته شده توسط سجاد خسروپور | لینک ثابت |

مبعث پیام آور وحی ، پیامبر نور ورحمت بر مسلمانان جهان مبارک باد
موضوع: 88/04/28 20:24

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم.

 سوره مبارکه علق ( آیه 1-5)

بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. همان كه انسان را از خون بسته ‏اى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان آنچه را نمى‏دانست، ياد داد.

مبعث پیام آور وحی ، پیامبر نور ورحمت بر مسلمانان جهان مبارک باد

نام : محمد

لقب : مصطفی

کنیه : ابوالقاسم

نام پدر : عبدالله

نام مادر: آمنه

تاریخ ولادت : 17 ربیع الأول

مدت امامت :  23 سال

مدت عمر : 63 سال

تاریخ رحلت : 28 صفر (11 ق)

 

        ستاره ای بدرخشید وماه مجلس شد             دل رمیده ما انیس ومونس شد

        نگارمن که به مکتب نرفت وخط ننوشت           بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

        ببوی او  دل  بیمار عاشقان  چو صبا                فدای عارض نسرین وچشم نرگس شد

 

بعثت‏» انقلاب بزرگ برضد جهل، گمراهى، فساد و تباهى است.وسزاوار منت‏گذارى خداوند و در بردارنده حكمت و تربيت است.

محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود او هر ساله سه ماه رجب وشعبان ورمضان را در غار حرا ( كوهى در شمال مكه ) به عبادت می گذرانید .

آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود که محمد درغار حرا مشغول راز و نياز با خالق محبوب بود، صداي خجسته و با صلابتي را شنید که او را امر به خواندن کرد  . بعد از سه مرتبه پيامبر نيز با او خواند ؛ بخوان، بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. همان كه انسان را از خون بسته ‏اى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان آنچه را نمى‏دانست، ياد داد.

آري چه شروع زيبا و کاملي . اين آيات از خواندن، خلقت، کيفيت خلقت، شکر و سپاس، علم و دانش و... سخن گفته است،  گويي باور خلقت اگر با علم و دانش عجين شود، انسان را به اوج آگاهي مي رساند.

هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم!

و چون خديجه علت را جويا شد گفت:

آنچه امشب بر من گذشت بيش  از طاقت من بود،‌امشب من به پيامبري برگزيده شدم!

خديجه كه از شادماني سر از پا نمي شناخت، در حالي كه روپوشی پشمي و بلند بر قامت او مي پوشانيد گفت:

من مدتها پيش در انتظار چنين روزي بودم مي دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت مي دهم كه تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان  مي آورم.

پس از آن علي كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد.

بعد از آن پیامبر اکرم (ص) از جانب خداوند مأموریت یافت تا خویشاوندان خود را به اسلام دعوت کند که این دعوت از دو جهت حائز اهمیت بود :

1- دعوت اقوام می توانست در شروع کار پشتوانه خوبی باشد واگر آنها دعت پیامبر (ص) را لبيک مي گفتند، شايد کفار مکه جرأت آن همه جسارت را به خود نمي دادند.

2-  خانواده و اقوام اولين زير ساختاري است که بايد اصلاح شود تا جامعه روند اصلاحي خود را زودتر طي کند.

با مطالعه در آيات قرآن هدف ارسال رسولان به خوبي مشخص مي شود و آن دستيابي مردم به فهم و درک اجتماعي براي اقامه عدل و قسط است. از بين بردن شرک ، احسان به والدين  ، وفا به عهد الهي، عدم خيانت به مال يتيم ، اجتناب از همه زشتي ها، ممانعت از آدمي کشي  ، صدق و راستي و دوري از دروغ ، ممانعت از فرزندکشي و...

منبع: http://www.tbzmed.ac.ir

نوشته شده توسط سجاد خسروپور | لینک ثابت |

شهادت امام موسی کاظم (ع)
موضوع: 88/04/26 23:33

نوشته شده توسط سجاد خسروپور | لینک ثابت |

اين داستان واقعي است
موضوع: 88/04/22 15:57
اين داستان واقعي است

test

« بابا گريه كرد و هيچ نگفت » ترافیک سنگینی بود،خسته گرسنه از دفترروزنامه به طرف خانه می امدم. بوی نا  به هنجار داخل تاکسی نفسم را بند اورده بود.راننده مدام نق میزد، از گرانی میگفت، و از اینکه شب عیدی چه خاکی بر سرش بریزد. دو تا دختر دانشجو  دارم و یک پسر الاف ولگرد. دختر ه کمرم را شکسته و پسره ستون خانه ام را، پک عمیقی به سیگارش زد و همه وجودش را پر از دود کرد .مثل اینکه با خودش دشمنی داشت ،بعد دهانش را به طرف بیرون شیشه کرد. دود را به طرف بیرون حواله داد. پشت چراغ قرمز کنار یک خودروی گران قیمت البالوئی، خانمی با یک سگ پشمالو که جفت دست هایش را به شیشه  چسبانده بود. هق زدم  دلم  بالا امد. وقتی ناخن های سگ را روی شیشه نقش بسته دیدم ،نگاهم به نگاهش گره خورد. زن از دودی که مرد راننده به طرفش هدیه کرده بود با غیض دندان هایش را به هم سائید و مرد راننده ترمز دستی را رها کرد.از چراغ قرمز گذشت. یه زن دیگری کنارم از بس لند هور بود همینطور فشارم میداد کلافه شده بودم از بوی  سیگار از بوی نا به هنجار داخل تاکسی داشتم بالا می اوردم. دلم میخواست بال در بیارم و برم داخل خانه ام سر سفره غذا بشینم و یک شکم  بخورم و بخوابم.راننده همینطور غر غر میکرد و  سر نشینان داخل تاکسی مدام نق و نوق های مرد راننده را با تکه کالام بریده شان به نشانه تائید سر می جنباندن.رادیو داخل تاکسی  یک مرتبه اهنگ  دیگری که بوی جنگ را میداد  گذاشت. من که چیزی از جنگ نمیدانستم  یعنی  بعد از جنگ بدنیا امده  ولی  زیاد در  باب  حماسه هشت سال دفاع مقدس چیزی  سرم نمیشد ولی با  نوای رادیو خودم را به  جبهه رساندم و در کنار خاکریز ها  ایستاده بودم و داشتم تانک های دشمن را که بطور نعل اسبی  به طرفم می امد. نگاه میکردم تشنگی  و گرما ، یاد خاطرات  پدرم افتادم که وقتی  تلویزیون جنگ را نشان میده یه مرتبه بلند میشه و داد میزنه ها ها  اینجا  تو این نیزار ها  من  بچه ها اهمینجا  زخمی شدم  همینجا دست هام قطع شد همین جا توی همین نیز ار ها سی تن از بچه های گردان ما شهید شدن . چون دشمن حمله کرده و راه بازگشت نبود  شهدا رو لای پتو پیچاندن رادیو  خیالم را برید. شنودگان گرامی امشب وداع با شهیدان .پنج شهید گمنام . تو دلم گفتم ای بابا چند تکه استخوان حتما همانا که بابا م تعریف کرده که لای پتو پیچاندن و دفن شان کردن حا لا بعد سی سال  چند تکه استخوان ، تو دلم داشتم با خودم  غر میزدم و مجادله میکردم که دوباره راننده شروع کرد  رفتن  جوان های مردم و به کشتن دادن  من خودم ششماه جنگ بودم حالا چی باید شب تا صبح پشت این قار قارک هی رجز بخوانم و گدائی کنم  هی نق زد و غر زد و بعد یک مسافر ی داخل ماشین گفت بنده خدا حتما تو عقب افتادی وگرنه ماشالله  هی میخورن این جانبازان مال دولت، نوش جانشان بخورن  از شیر مرغ تا جان ادمیزاد  هی اینا که رفتن زیر یک من خاک . ناگهان دلم فرو ریخت وقتی گفت این جانبازان همینطوری دارن پول نفت و می لو نبو نند . میخواستم با  همان گوشی تو  دستم بزنم توی دهن زنه کنارم و بعد محکم بکوبم تو سر راننده که دیدم رسیدم سر کوچه خانه ما . از تاکسی پیاده شدم رفتم  زنگ اپارتمان  زدم طبقه اول و تا چهارم هر روز  این شصت و چهار پله  را میشمردم ولی امروز فرق میکرد یادم به حرف های داخل تاکسی افتاد که چطوری جانبازان مال مردم و دولت و بیت المال و میخورزن  ولی ما که  مستاجریم و اینم طبقه چهام و این پدر که با صد تا ترکش توی پا هاش هر روز باید دویست پله  رو بره و بیاد.تازه گاهی میره  میگه  تا عصر نمیام برام سخته هی برم بیام  ولی خوب خدا را شکر کردم و پله ها رو نشمردم بابا و مامان دور سفره منتظر من بودن . سلام،  تلویزیون تازه شروع به اخبار کرده بود که  تا  دست و صورت  شستم و امدم  کنار بابا ،بابا  رفته بود تو متن خبر  کار هر روزه اش  بعد نشستم  اولین لقمه را زدم  دیدم باز دارن از  شهدای گمنام میگن که  بابا  رخ پراند و  سکوت کرد . بابا نویسنده دفاع مقدس و خاطرات شهدا و رزمنده ها رو مینویسه ولی هنوز نتونسته روی ما  تاثیر بزاره  بعد گفتم بابا  راستش مگه اینا یه مشت استخوان نیست . دیدم اشک از گوشه چشم بابام در امد و هیچی نگفت من خیلی خجالت کشیدم  ازش عذرخواهی کردم ولی هچی نگفت رفت تو خلوت همیشگی خودشو  من  پیش خودم گفتم چه اشتباهی کردم .همینطور گیج وبیتاب بودم  ناراحت شب خوابیدم نمیدانم چقدر از شب گذشته بود که خواب دیدم  سر مزار شهدا  هستم پنج نفر بسیجی خیلی زیبا با چفیه  نورانی دارن همیطور به طرفم  می امدن  کمی دور تر  یه جای بلند  که دورش کلی پرچم های یا زهرا و یا حسین سبزو سرخ و  و درخت های بید لرزان ،صحنه عجیبی که تا به حال ندیده بودم .پنج شهید کفن  سفید کنار هم یکی از شهدا پا هاش از کفن بیرون بود پیش خودم گفتم اینا که میگن همه یه مشت استخوان ، ولی اینکه انگار تازه شهید شده  همینطور داشتم با خودم حرف میزدم که دیدم اون پنج نفر که داشتم طرفم می امدن و چفیه داشتن جلوم ایستادن به اسم صدام زدن و گفتن فلانی  حال بابا  چطوره تو دلم گفتم اینا اسم من و از کجا میدانند اصلا بابا رو از کجا میشناسن ، گفتم شما همرزم پدر من بودید . گفتن ما همه با هم همرزم هستیم. بعد یه نفرشان  که از بقیه بلند قد تر بود با دست به جای شهدا رو نشانم داد دلم هوری ریخت ،جنازه ها نبودن و  جاشون خالی بود گفتم پس این  شهدا چی شدن . گفت ما همان  پنج شهیدی هستیم که تو گفتی یه مشت اسخوان .حالا هر چه دلت میخوالد از ما بخواه ما از خدا برات میگیریم.

نوشته : غلامعلی نسائی

منبع " امتداد شماره چهل و يك "

نوشته شده توسط سجاد خسروپور | لینک ثابت |

مناجات شهيد چمران
موضوع: 88/04/22 15:57
مناجات شهيد چمران

test

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است ، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است .

درد دل آدمی را بیدار می کند ، روح را صفا می دهد ، غرور و خود خواهی را نابود می کند. نخوت و فراموشی را از بین می برد ، انسان را متوجه وجود خود می کند .

انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند ، فراموش می کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است ، فراموش می کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود ، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود ، به پیش می تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می آورد ، حقیقت وجود او را به آدمی می فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می کند و دست از غرور کبریایی برمی دارد ، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می فهمد و آن را توجه نمی کند .

خدایا تو را شکر می کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را  بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم .

خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است .

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است .

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد .

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم .

خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند .

خدایا من کوچکم ، ضعیفم ، ناچیزم ، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم . به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم .

ای حیات با تو وداع می کنم با همه زیباییهایت ، با همه مظاهر جلال و جبروت ، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها ، با همه وجود وداع می کنم . با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم. ای پاهای من ، می دانم شما چابکید، می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید ، می دانم فداکارید ، می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آئید ، اما من آرزوئی بزرگتر دارم ، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم ، به حرکت در آئید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید . این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها ونقشه ها وامیدها ومسئولیتها  را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید .ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمت کرده اید ، از شما می خواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه ی خود را به بهترین وجه ادا کنید . ای پاهای من سریع وتوانا باشید ، ای دستهای من قوی ودقیق باشید ، ای چشمان من تیزبین وهوشیار باشید ، ای قلب من ، این لحظات آخرین را تحمل کن ، ای نفس ، مرا ضعیف وذلیل مگذار ، چند لحظه بیشتر  با قدرت واراده صبور وتوانا باش. به شما قول می دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق وابدی آرامش خود را برای همیشه  بیابید وتلافی این عمر خسته کننده واین لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید،آرامشی ابدی.دیگر شما را زحمت نخواهم داد.دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار  عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد.دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس ،لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.

خدایا! وجودم اشک شده ، همه وجودم از اشک می جوشد ، می لرزد ، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم واز وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان وفداکاری از آن سرچشمه بگیرد .

خدایا تو را شکر می کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راهها بسته است و هیچ  راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است مسح توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدائی رسید.


خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود  در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
 
توکل و رضا
" ترا شکر می کنم که از پوچی ها ، ناپایداری ها ، خوشی ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها ننمودی، و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی، لذت مبارزه را به من چشاندی ، مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.
خدایا ترا شکر می کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردی، و در سخت ترین طوفانها و خطرناکترین گردابها، آنچنان به من اطمینان و آرامش دادی که با سرنوشت و همه پستی ها و بلندیهایش آشتی کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده ای رضا دادم.
خدایا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی ، تو در کویر تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی... که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه پیش بینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، و در میان ابرهای ابهام و در مسیری تاریک، مجهور و وحشتناک مرا هدایت کردی."

می خواستم شمع باشم
" همیشه می خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . می خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. می خواستم در دریای فقرغوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می خواستم فریاد شوق و زمین وآسمان را با فداکاری و آسمان  پایداری خود بلرزانم. می خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. می خواستم آنچنان نمونه ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند،  طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند..."

در سرزمین کفر ، تو بودی
" خدایا می دانی که در زندگی پرتلاطم خود، لحظه ای تو را فراموش نکردم.همه جا به طرفداری حق قیام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرایطی دفاع کرده ام. کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگویی ها و ناسزاهای آنها ابا نکردم. در آن روزگاری که طرفداری ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگری تعبیر می شد و کمتر کسی جرأت می کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتی در سرزمین کفر، علم اسلام را بر می افراشتم و با تبلیغ منطقی و قوی خود، همه مخالفین را وادار به احترام می کردم و تو ای خدای بزرگ! خوب می دانی که این فقط بر اساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود و هیچ محرک دیگری جز تو نمی توانست داشته باشد."

دنیا
" دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن جز عشق چیزی نیست. در این دنیا همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده، وسایل و ابزار کار فراوان است، عالیترین نمونه های صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنایتکار تا دلهای شکسته یتیمان، از نمونه های ظلم و جنایت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است. انسان را به این بازیچه های خلقت مشغول کرده اند. هر کسی به شأن خود به چیزی می پردازد، ولی کسانی یافت می شوند که سوزی در دل  و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمی شوند. این نمونه های زیبای خلقت را دوست دارند و می پرستند.

تو مرا عشق کردی
" خدایا تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم. تو مرا آه کردی که از سینه بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فریاد کردی که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم. تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی، تو ناپایداری روزگار را نشان دادی. لذت مبارزه را چشاندی. ارزش شهادت را آموختی."

سه طلاقه
" من دنیا را طلاق دادم. خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقیاسها و معیارهای جدید بر دلم گذاشت و خواسته های عادی و مادی و شخصی در نظرم حذف شد. روزگاری گذشت که دنیا و مافیها را سه طلاقه کردم و ازهمه چیز خود گذشتم. از همه چیز گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم و این شاید مهمترین و اساسی ترین پایه پیروزی من در این امتحان سخت باشد."

آرامش غروب
" خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز، با پنجه های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیرنمایم، عقده ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می کنند بگشایم . غم های خسته کننده ای را که حلقومم را می فشرند و دردهای کشنده ای که قلبم را سوراخ سوراخ می کند، با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد و من دیوانه وار همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه از کهکشانها بگذرم و برای لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم."

آفرینش دریا
" خدایا تو را شکر می کنم که دریا را آفریدی ، کوهها را آفریدی و من می توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بی نهایت به پیش برانم و بدین وسیله از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا تو را شکر می کنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که زیباییهایت را و پرستش زیبایی را جزیی از پرستش ذاتت بدانم."

سوگند
" خدایا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علی سوگند، به حسین سوگند، به روح سوگند، به بی نهایت سوگند، به نور سوگند، به دریای وسیع سوگند، به امواج روح افزا سوگند، به کوههای سر به فلک کشیده سوگند، به شیپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداییان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشیده گان سوگند، به اشک یتیمان سوگند، به آه جانسوز بیوه زنان سوگند، به تنهایی مردان بلند سوگند که من عاشق زیبائیم. چه زیباست همدردعلی شدن، زجر کشیدن، از طرف پست ترین جنایتکاران تهمت شنیدن، از طرف کینه توزان بی انصاف نفرین شنیدن، چه زیباست در کنار نخلستان های بلند در نیمه های شب، سینه داغدار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن، چه زیباست که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعه تمام عیارعلی شدن."

قربانی فرزند آدم
" ای خدای بزرگ ، ای آنکه نمونه ی بزرگی چون حسین علیه السلام را به جهان عرضه کرده ای، ای آنکه برای اتمام حجت به کافران وجودت... سیاهی ها و تباهی ها را به آتش وجود حسین ها روشن نموده ای، ای آنکه راه پرافتخار شهادت را، برای آخرین راه حل انسانها باز کرده ای، ای خدا، ای معشوق من، ای ایده آل آرزوهای مردم عارف، به من توفیق ده تا مثل مخلصان و شیفتگان ، در راهت بسوزم و ازین خاکستر مادی آزاد گردم. ای حسین علیه السلام، من برای زنده ماندن تلاش نمی کنم و از مرگ نمی هراسم ، بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چیز دست شسته ام ، ولی نمی توانم بپذیرم که ارزشهای الهی و حتی قداست انقلاب بازیچه دست سیاستمداران و تجار ماده پرست شده است.
قبول شهادت مرا آزاد کرده است، من آزادی خود را به هیچ چیز حتی به حیات خود نمی فروشم.
خدایا ابراهیم را گفتی که عزیز ترین فرزندش را قربانی کند، و او اسماعیل را مهیای قربانی کرد...
هنگامی که پدر کارد را به گلوی فرزندش نزدیک می کرد، ندا آمد دست نگه دار . ابراهیم آزمایش خود را داد، ولی اسماعیل هنوز به آن درجه تکامل نرسیده بود که قربانی شود، زمان زیادی گذشت تا قربانی کاملی که عزیزترین فرزندان آدم بود، به درجه ارزش قربانی شدن رسید، و در همان راه خدا قربانی شد و او حسین بود. خدایا تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوی قرارگاه عشق حرکت کردم... اما تو می خواستی که این قربانی هر چه باشکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندم را و عزیزترین کسانم را به قربانی پذیرفتی... و مرا در آتش اشتیاق منتظر گذاشتی..."

شرف شیعه
" خدایا تو را شکر می کنم که شیعیان را با اسلحه شهادت مجهز کردی که علیه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشیع پاک کنند و ارزش و اهمیت شهادت را در معرکه حیات بفهمند و با ایمان خدایی و اراده آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند. علی وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین علیه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."

افزایش ظرفیت
" خدایا از تو می خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کنی که در برابر هیچ چیز جز خدا تسلیم نشویم. دنیا ما را نفریبد، خودخواهی ما را کور نکند. سیاهی گناه و فساد و تهمت و دروغ وغیبت ، قلب های ما را تیره و تار ننماید. خدایا! به ما آنقدر ظرفیت ده که در برابر پیروزی ها سرمست و مغرور نشویم. خدایا به من آنقدر توان ده که کوچکی و بیچارگی خویش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبینم."

فقر مرا پروراند
" فقر و بی چیزی بزرگترین ثروتی بود که خدای بزرگ به من ارزانی داشت. همت و اراده مرا آنقدر بلند کرد که زمین و آسمان ها نیز در نظرم ناچیز شدند. هنگامی که شهیدی خون پاکش را در اختیارم می گذارد و فقر اجازه نمی دهد که یتیمانش را نگبهانی کنم. هنگامی که مجروحی در آخرین لحظات حیات به من نگاه می کند و با نگاه خود از من تقاضای کمک دارد ، من می سوزم، آب می شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامی که در سنگر خونین ترین قتالها و جنگ آوری، از گرسنگی شکمش خشک شده و نمی تواند آب را از گلو فرو بدهد من که اینها را می بینم و صبر می کنم دیگر ترس و وحشتی از فقر ندارم. این قفس آهنین را شکسته ام و آنقدر احساس بی نیازی می کنم که زیر سخت ترین ضربه ها و کوبنده ترین هجوم ها از هیچ کس تقاضای کمک نمی کنم. "

گذشت
" من اینقدر احساس بی نیازی می کنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمی کنم ، حتی فریاد بر نمی آورم حتی آه نمی کشم در دنیای فقر آنقدر پیش می روم که به غنای مطلق برسم و اکنون اگر این کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بیرون می ریزم برای آنست که دوران خطر سپری شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همت و اراده پیروز شده است."

بی نیاز
" خدایا از آنچه کرده ام اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمی فروشم، آنچه داشته ام تو داده ای و آنچه کرده ام تو میسرنمودی، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم.

خدایا هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحه طوفان حوادث محو می شد و به کسی نمی رسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپدید می شد... تو ای خدای من، ناله ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی و بر قلب خفته ام نورمی تافتی و به استغاثه من لبیک می گفتی. تو ای خدای من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نا امیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی. در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی... خدایا تو را شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچکس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.

مغموم
خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدایا آنچه می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود. خدایا دل شکسته ام، زجر کشیده ام، ظلم زده ام، از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم، در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام، تنها ترا می شناسم ، تنها به سوی تو می آیم، تنها با تو راز و نیاز می کنم.

خدایا ، فقط تو
" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

من آه صبحگاهم
" من فریادم! که در سینه مجروح جبل عامل در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام. من ناله دلخراش یتیمان دل شکسته ام که درنیمه های شب از فرط گرسنگی بیدار می شوند و دست محبتی وجود ندارد که برای نوازش آنها را لمس کند، از سیاهی و تنهایی می ترسند. آغوش گرمی نیست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سینه پر سوز بیوه زنان سرچشمه می گیرم و همراه نسیم سحری به جستجوی قلبها و وجدانهای بیدار به هر سو می روم و آنقدر خسته می شوم که از پای می افتم. نا امید و مأیوس به قطره اشکی مبدل می شوم و به صورت شبنمی در دامن برگی سقوط می کنم. من اشک یتیمانم که دل شکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو می دوند، ولی هر چه بیشتر می دوند کمتر می یابند. وای به وقتی که یتیمی بگرید که آسمان به لرزه در می آید."
نوشته شده توسط سجاد خسروپور | لینک ثابت |

قتل دو زن کدام یک سود بیشتری برای بی بی سی دارد؟
موضوع: 88/04/22 15:42
قتل دو زن کدام یک سود بیشتری برای بی بی سی دارد

test


قتل دو زن در غرب

سرویس جهان اسلام: یک پایگاه خبری لبنان در گزارشی با اشاره به کشته شدن زن محجبه مصری در آلمان به مقایسه نحوه پوشش خبری آن با قتل ندا آقا سلطان در رسانه‌های غربی پرداخت و نوشت: کشته شدن ندا در ایران به یکی از سوژه‌های [رسانه‌های] جهانی تبدیل شد اما قتل خانم الشربینی در آلمان کاملا نادیده گرفته شده است.


به گزارش فرهنگ نیوز به نقل از فارس، پایگاه خبری لبنانی "مناص " در گزارشی با اشاره به کشته شدن زن محجبه مصری در آلمان به نوع متفاوت پوشش خبری آن با قتل ندا آقا سلطان در جریان نا آرامی‌های اخیر در ایران پرداخت و نوشت: دو خانم در دو کشور کشته شدند. ندا آقا سلطان در ایران در جریان ناآرامی‌های اخیر مورد اصابت گلوله قرار گرفت، در حالی که "مروه الشربینی " در داخل یک دادگاه آلمانی توسط 18ضربه چاقو کشته شده است. مرگ هر کدام از این دو برای خود داستانی جداگانه دارد اما کشته شدن ندا در داخل ایران به یکی از سوژه‌های [رسانه‌های] جهانی تبدیل شد اما قتل الشربینی در آلمان کاملا نادیده گرفته شده است.

بنابر این گزارش، در 20 ژوئن 2009 ندا آقا سلطان در جریان ناآرامی‌ها کشته شد. جریان ناآرامی‌های در تهران بخش عمده‌ای از رسانه‌های جهان را به خود اختصاص داده بود و بسیاری از کارشناسان و تحلیلگران انواع و اقسام تحلیل‌ها را درباره این ناآرامی‌ها مطرح کردند. مرگ ندا آقا سلطان نیز به سوژه‌ای برای این شبکه‌های خبری تبدیل شده بود.

در روز نخست ماه جولای "مروه الشربینی " یک محقق مصری که در آلمان زندگی می‌کرد در داخل یکی از دادگاه‌های آلمان در شهر "درسدن " با 18 ضره چاقو در مقابل دیدگان فرزند سه ساله خود کشته شد.

این حادثه با درگیری لفظی بین الشربینی و این مرد در پارکی در شهر درسدن شروع شد که در ادامه فرد آلمانی این زن مصری را به خاطر حجاب تروریست خطاب کرد و با حمله به او حجاب را از سر وی برداشت. در ادامه با شکایت زن به دادگاه آلمان، این فرد آلمانی محکوم به پرداخت 750 یورو می‌شود.

هنگامی که همسرالشربینی برای نجات همسرش از ضربات چاقو به کمک وی رفت توسط ماموران امنیتی دادگاه آلمان هدف شلیک گلوله قرار گرفت.

مرگ مروه توسط هیچ یک از رسانه‌های غربی گزارش نشد تا اینکه در مراسم خاکسپاری وی اعتراضات در مصر فوران کرد و به اوج خود رسید.

گزارش‌هایی که بعد از این حادثه نیر مخابره شد تنها بر روی اعتراضات تمرکز کرد و جنایتکار این حادثه را نیز فردی که دارای عقاید شخصی بوده معرفی کردند.

واقعیت آن است که رسانه‌ها هر آنچه را که در راستای منافع و دستورالعمل‌هایشان باشد، انتخاب می‌کنند.

مقایسه مرگ این دو زن نشان از آن دارد که در اروپا‌ و جوامع غربی مرگ نفر دوم [الشربینی] معنی و اهمیتی در مفاهیم تاریخی، سیاسی و اجتماعی آنها ندارد.

آلیکس دبلیو که از وی در رسانه‌ها به عنوان شخصی که دارای عقاید شخصی است یاد می‌شود و با 18 ضربه چاقو مروه را در داخل دادگاه به قتل رسانده است حاصل جامعه‌‌ای است که که وی در آن زندگی می‌کند.

قتل مروه باید این نگرانی را افزایش دهد که در طی دهه‌های اخیر و به خصوص از اواسط دهه 90 میلادی قرن گذشته نژادپرستی نهفته‌ای یا شاید غیر نهفته‌ای علیه مسلمان در حال افزایش است.

نبود یک گزارش در مورد این قتل و به صدا در نیامدن زنگ خطری که پس از این قتل شنیده نشد، کتمانی را در این جوامع غربی نشان می‌دهد که در حال فرو بردن این جوامع در خود است.

در حالی که اروپایی‌ها درباره آزادی و پذیرش دیگران سخن می‌گویند و زمانی که اروپایی‌ها درباره خطر نژادپرستی و فرقه‌گرایی در کشورهای جهان سوم حرف می‌زنند و هنگامی که اروپایی‌ها درباره سخنرانی‌های کینه‌جویانه و ضد یهودیت هشدار می‌دهند، ما نژادپرستی، تبعیض و سخنرانی‌های کینه‌ورزانه را که وجهه قانونی نیز یافته‌اند را در فرانسه، ایتالیا، هلند، آلمان، اتریش، دانمارک و دیگر کشورهای دموکراتیک می‌شنویم.

غیبت داستان مروه الشربینی از جریان عمومی رسانه‌های غربی و کوتاهی درباره آغاز بحث در مورد خطر فوری نژادپرستی ضد مسلمانان نشان از عمق مشکل داشته و آینده‌ای تاریک برای مسلمانان در اروپا را ترسیم می‌کند.

مسلمانانی نظیر ندا فقط هنگامی در داستان‌های خبری رسانه‌های غربی جلوه پیدا می‌کند که به این جریان خبری آنها که اسلام یک خطر برای آزادی است کمکی کند در حالی که مسلمانی نظیر مروه که نژادپرستی غربی‌ها را نشان می‌دهد و چالشی برای آنها به شمار می‌آید از جای داشتن در اخبار آنها باز می‌ماند.

مرگ ندا تحلیل و تفسیرهای گسترده‌ای را در رسانه‌ها به دنبال داشت حال آنکه کشته شدن مروه در رسانه‌های خبری بازتابی را نداشت و بسیاری آن را یک داستان غم‌انگیز شخصی توصیف کردند.
منبع: دیار رنج
نوشته شده توسط سجاد خسروپور | لینک ثابت |

رسم عاشق کشی
موضوع: 88/04/20 10:49

رسم عاشق کشی

 

و اینک با سرور شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی : "خداوند مقرب ترین بندگانش را از میان عشاق بر می گزیند تا گره کور دنیا را به معجزه عشق می گشایند."

 

میگن از اولشم این جماعت خاطر خواه بودند اصلا مرامشون عشق بازی  بود،  اونم با بهترین ها با تنها ترین ها و با یگانه ترین ها با اونی که همه دنبالشن و هیچکس دست خالی از در خونش بر نمیگرده با خود خود اوستا کریم. آره همون جایی که هممون به عشقش بله گفتیم این وسط جایی که خدا ازشون خواست یه عشق زمینی داشته باشند، موضوع جالب شد همه میگن اونایی که عاشقن نمی تونن دوبار عاشق بشن اما از اونجایی که بازم امر امر فرمانده آسموناس فرماندهان خاکی ما چاره ای جز اطاعت محض از دستورات مافوق ندارند.

خداوند مقرب ترین بندگانش را از میان عشاق بر می گزیند تا گره کور دنیا را به معجزه عشق می گشایند

 

و اینک میشنویم لحظات شیرین ازدواج فرماندهان شهید را به روایت همسران و نزدیکانشان

 
شهید حمید باکری

حمید باکری

تولد: اول آذر 1334   سفر به آلمان برای تحصیل: 1355   بازگشت: 22 بهمن 57    ازدواج با فاطمه امیرانی : 30 دی 1358

شهادت : 6 اسفند 1362  ( عملیات خیبر)

همان روزهای اول ازدواجمان مدارک و پرونده تحصیل در آلمان را دور ریخت گفت دیگر آنجا کاری ندارم.

 

 

مهدی باکری

مهدی باکری

تولد: 30 فروردین  1333  ازدواج با صفیه مدرس: 11 بهمن 1359      شهادت : 25 اسفند 1363

دختر خانه بودم داشتم تلویون تماشا می کردم،  مصاحبه ای بود با شهردار شهرمان. یک خورده که حرف زد خسته شدم . سرش را انداخته بود پایین  و آرام آرام حرف میزد با خودم گفتم این دیگه چه جور شهرداریه ؟ حرف زدن هم بلد نیست. بلند شدم و تلویون را خاموش کردم  چند وقت بعد همین شهردار شریک زندگیم شد.

روز عقد کنان بود . زن های فامیل منتظر بودند داماد را ببینند وقتی آمد گفتم اینم آقای داماد کت و شلوار پوشیده و کراواتش را هم زده داره میاد. مرتب و تمیز بود با همان لباس های سپاه فقط پوتین هایش کمی خاکی بود.

دیر به دیر می آمد. اما تا پایش را می گذاشت توی خانه بگو بخندمان شروع میشد. خانه مان کوچک بود گاهی صدایمان میرفت طبقه ی پایین . یک روز همسایه بهم گفت : « به خدا اینقدر  دلم میخواد یک روز که آقا مهدی میاد خونه در خونتن باز باشه من ببینم شما دو تا زن و شوهر به هم دیگه چی می گید اینقدر می خندید؟»

 

شهید کلاهدوز

یوسف کلاهدوز

تولد : اول دی 1325  سفر به خارج از کشور: 1351   بازگشت به ایران : 1351  ازدواج با زهرا دوزانی : 29 تیر 1352   شهادت : 8 مهر 1360

عقدمان سال 52 بود ترم شش را تمام کرده بودم شب ولادت حضرت زهرا مراسم عقدمان بود خیلی ساده و مختصر سی چهل نفر از فامیل ها بودند و خانواده خودش سر عقد یوسف، یک دستبند نقره به من داد خیلی قشنگ بود قاب های دایره ای داشت که تصویر جاهای دیدنی را رویش حکاکی کرده بودند ، مثل برج ایفل و این چیزها  توی سفرش به انگلیس و فرانسه برای همسر آینده اش خریده بود اما آئینه و  شمعدان نخریدیم الان اگر کسی هیچ خریدی نکند آئینه و شمعدان را می خرد آن هم اصفهانی ها که رسم و رسومشان مفصل است.

 

شهید ناصر کاظمی

ناصر کاظمی

تولد: 10 خرداد 1335 ازدواج با منیژه ساغرچی 28 اسفند 1360  شهادت : 6 اسفند 1361

ناصر نیامد، خودم گفته بودم تا روز عقد نمی خواهم ببینمش ولی منظورم این نبود که برای خرید هم نیاید آئینه و شمعدان برنداشتم فقط آئینه کوچک برای روشنایی یک حلقه هزار تومنی هم برداشتم که مادرش گفت اگر این رو بردارین باید یک انگشتر نگین دار هم بردارین گفتم چرا گفت: ناصر گفته روی هر چی منیژه دست گذاشت شما چند برابرش رو بردارین اگر هزارتومنی برداشت شما ده هزار تومنی بردارین برایش سنگ تمام بزارین...

 

 

ولی الله چراغچی

ولی الله چراغچی

تولد : 1 مهر 1337         ازدواج با تهمینه عرفانیان امیدوار:  10 دی 1361          شهادت : 18 فروردین1364

تهمینه زل زده بود به امام ماتش برده بود باورش نمیشد نشسته روبروی امام از نزدیک امام را میدید امام چند بار تکرار کرد از طرفت وکیلم اما تهمینه انگار  اصلا حواسش نبود همه چیز یادش رفته بود از پشت تلنگر خورد بگو "بله" بگو "بله" امام خطبه را خواند بعد هم سفارشی به تهمینه کرد " با شوهرت بساز" زمان برایش تند می گذشت دلش نمی خواست آن لحظه تمام شو حرفی نمی زد فقط گریه می کرد.

 

 

حسن آبشناسان

آب شناسان

تولد : اردیبهشت  1315    ازدواج با گیتی زنده نام : دی ماه 1341    شهادت : 8 مهر 1364

جهیزیه نخریدیم فقط یه چمدان گرفتیم  چهارده تومان که اندازه لباس هایمان جا داشت پدر پول جهیزیه ام را نقد داد دستم . خودش ارتشی بود می دانست ندگیمان خانه به دوشی است.

 

 

برگرفته از کتابهای نیمه گمشده

نوشته شده توسط سجاد خسروپور | لینک ثابت |

عاقبت اصرار بر گناه کبیره
موضوع: 88/04/20 10:47

عاقبت اصرار بر گناه کبیره

قرآن

در مباحث اخلاقى آمده ، كه تمرین كنید تا سراغ مكروهات نروید و از مشتبهات بپرهیزید كه قرقگاه گناهان صغیر و كبیر است و گناهان صغیر بپرهیزید كه ارتكاب آنها سبب ورود به گناه كبیر و در نهایت سبب ورود به اكبر معاصى، یعنى شرك و كفر مى شود.

در سوره روم چنین آمده است : ثمّ كان عاقبة الذین اءساءوا و السّوى ان كذّبوا بایات اللّه و كانوا بها یستهزءون (1) و غالب مفسران آن را به این گونه تفسیر مى كنند كه پایان و عاقبت كسانى كه معصیت مى كنند تكذیب آیات الهى است یعنى ان كذّبوا... را اسم ، كان ، و موخر و عاقبة ... را خبر آن و مقدم مى گیرند كان تكذیب آیات اللّه عاقبة الذین ... .

اعتبار روانى و نفسانى نیز با چنین تفسیرى مساعد است زیرا تجربه نشان داده است كه انسان معصیت كار گام به گام به خطر مهم نزدیك مى شود و تدریجا سر از كفر در مى آورد، یعنى پس از ارتكاب مكرر گناه عادى ، حریم شریعت در نظر او شكسته مى شود و اصل دین الهى و حدود آن در دل و جان او از هیبت مى افتد و از سلطنت و حاكمیت بر روان او عزل مى شود تا حدى كه گویا اصلا شریعتى در كار نیست و خبرى از آسمان نیامده و وحیى نازل نشده است .

ممكن است از تعبیر به و كانوا یعتدون در آیه 112 از سوره مبارکه آل عمران که می فرماید: ضُرِبَتْ عَلَیهِمُ الذِّلَّةُ أَینَ مَا ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَحَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَضُرِبَتْ عَلَیهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا یكْفُرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَیقْتُلُونَ الْأَنْبِیاءَ بِغَیرِ حَقٍّ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا یعْتَدُونَ استفاده شود كه معصیتى انسان را به چنین عاقبت شوم مبتلا مى كند كه با اعتدا یعنى تعدى و هتك حرمت همراه باشد به ویژه هتك حرمت به رهبر دینى و آسمانى نظیر این كه به پیامبر بگوید: سخن شما را مى شنوم ولى گوش نمى دهم ، سمعنا و عصینا (2) چنین اعتدایى زمینه كفر یا عین كفر است .

رسول گرامى مى فرماید: اى بندگان خدا از غور در گناهان و از كوچك شمردن آن بپرهیزید زیرا گناه سبب چیرگى ذلّت (سستى و ضعف در اراده ) بر انسان گنه كار مى شود، تا این كه او را در گناهى بزرگ تر وارد مى سازد و پیوسته ایت ذلّت

و سستى در اراده و ارتكاب گناهان بزرگ ، ادامه یابد، تا این كه سر از ردّ ولایت وصى علیه السلام و دفع نبوت نبىّصلى الله علیه و آله بر مى آورد و هم چنان ادامه مى یابد تا به بزرگ ترین گناه ، یعنى انكار توحید و الحاد در دین خدا منجر مى شود.(3)

------------

1. سوره روم ، آیه 10

2. سوره بقره ، آیه 93.

3. تفسیر صافى ، ج 1، ص 123، با تحریر و تبیین اندك .

..............................

منبع: تبیان

نوشته شده توسط سجاد خسروپور | لینک ثابت |

اعتکاف میعادگاه ره‎یافتگان
موضوع: 88/04/14 15:34

اعتکاف  میعادگاه ره‎یافتگان

اعتکاف

اعتکاف وادی نوری است که هر کس را یارای گام نهادن در آن وادی نیست، دلی صاف می‎خواهد و سینه‎ای صیقلی، آتشی در نهان باید گداخته شود تا رندی به آن بحر مواج نور ره یابد .

غافل مشو که مرکب مردان مرد را                                       در تنگنای بادیه‎ها پی بریده‎اند

نومید هم مباش که رندان خرقه پوش                                   با یک خروش به منزل رسیده‎اند

اعتکاف میعادگاه عاشقان، قدمگاه دلسوختگان و مسلخ هواهای نفسانی است .

باید که احرام بندی و لبیک گویی، باید به قربانگاه روی، خود را قربانی کنی، باید که در منای یار در آیی و در مشعری روحانی درک وقوف ربانی نمایی، باید که عرفان را در وادی عرفات دل به وقوف نشینی و درک محضر یار نمایی .

در افق چشم‎ها، کوره راهی است کئیب، که عبور از آن با پای دل ممکن است و نه با دیدگان پا .

در رنگین‎کمان اعتکاف نظرگاهمان، بزرگ آیتی خدایی یافتم که می‎گفت "ربنا امنا بما انزلت و اتبعنا الرسول فاکتبنا مع الشاهدین" .

اعتکاف واژه‎ای است نه از واژگان لغت، بل تفسیری است از دریای دل .

دل‎های دریایی در آنجا سر می‎سپرند و دیده براه‎ند تا که شاید جمعه‎ای و نشانی .

با وصف آن که اعتکاف در لغت نمی‎گنجد اما لغت شناسان آورده‎اند که چون گرد چیزی گشتی، معتکف گردیده‎ای و با آن وجود که از واژگان عشق است، دین شناسان نیز در وصف آن در مسئلت آن حکم فرموده‎اند که: چون دل را در جامعی پیچیدی و نفس را در مسجدی محبوس ساختی و سه خورشید و ماه یا بیش گرفتار آمدی و بدین کار آهنگ خشنودی یار داشتی تو معتکف گردیده‎ای .

دین شناسان نیز در وصف آن در مسئلت آن حکم فرموده‎اند که: چون دل را در جامعی پیچیدی و نفس را در مسجدی محبوس ساختی و سه خورشید و ماه یا بیش گرفتار آمدی و بدین کار آهنگ خشنودی یار داشتی تو معتکف گردیده‎ای .

همچنین لغت‎نویسان نوشته‎اند: "عکف القوم حول الشیی و بالشیی، استدارو علیه" یعنی جماعت چون دور چیزی معتکف گردند گرداگرد آن پرسه می‎زنند .

طبرسی که خود از جماعت معتکفین است در مجمع البحرین آورده است: چون مدتی طولانی در مکانی جای گرفتی "و لا مکان شدی" به مقام اعتکاف رسیده‎ای اما این تفسیر فقهی نیست، تفسیر فقهی، مثال چیزی است که پیشتر از مقال دین شناسان بازگو کردیم،  به بیان دیگر آنان گفته‎اند: باید که بیش از سه روز در مسجد جامع شهر خویش را  محبوس سازی و به عبادت و بندگی خدای بزرگ درآیی و آنچه به عنوان شرائط اعتکاف در کتب فقهی فرموده‎اند را معمول داری و جز به حاجتی و نیازی در نشوی .

راغب اصفهانی در مفردات گفته است "عکوف" یعنی به سوی کویی روی و همراه آن باشی تا او را بزرگ‎ داری و  در حقیقت شرعیه: اعتکاف حبس شدن در مسجد است تا جویای قرب خدا گردی و چون آن عرب، به زبان آرد که "عکفته علی کذا" یعنی او را به انجام کاری وادار نموده است .

به بیانی دیگر اعتکاف در اصطلاح شرع مقدس و فقهای گرانقدر عبارتست از: عبادت ویژه‎ای که فی نفسه مستحب است و این عبادت، بدین صورت از ناحیه شارع جعل گردیده است و به عنوان عبادتی واجب و بخشی از وظائف بندگان جعل نگردیده است اما می‎تواند به نذر و امثال نذر واجب گردد و چون در شمار عبادت‎هاست نیازمند نیت است و بایسته است که آهنگ قرب الهی در آن لحاظ گردد .

فقیهان در این که حقیقت اعتکاف چیست اختلاف علمی دارند، عده‎ای گفته‎اند که حقیقت اعتکاف، ماندن در مسجد است و چنانچه همراه با شرائط شد عبادت محسوب می‎شود و در مقابل فقیهان دیگری نیز گفته‎اند: صرف ماندن در مسجد اعتکاف نیست بلکه ماندنی ملاک تحقق اعتکاف است که آهنگ عبادت خدای بزرگ نیز همراه آن باشد، در حقیقت ماندن در مسجد مقدمه‎ای است برای تحقق اعتکاف، البته گویا نظریه اول نزد بسیاری از فقها ظهور بیشتری در صحت دارد .

 

به بیانی دیگر اعتکاف در اصطلاح شرع مقدس و فقهای گرانقدر عبارتست از: عبادت ویژه‎ای که فی نفسه مستحب است و این عبادت، بدین صورت از ناحیه شارع جعل گردیده است و به عنوان عبادتی واجب و بخشی از وظائف بندگان جعل نگردیده است اما می‎تواند به نذر و امثال نذر واجب گردد و چون در شمار عبادت‎هاست نیازمند نیت است و بایسته است که آهنگ قرب الهی در آن لحاظ گردد .

شرائط اعتکاف

علاوه بر شرائطی که سایر عبادات دارد، اعتکاف شروط دیگری نیز دارد .

- روزه اولین شرط آن است، ماندنی ملاک صحت اعتکاف است که همراه با روزه باشد، پس اعتکاف بدون روزه محقق نمی‎شود .

- دومین شرط اعتکاف، ماندن حداقل سه روز در مسجد است و با حضور کمتر از آن در مسجد، اعتکاف محقق نمی‎شود و چنانچه بیشتر شد هر مقدار که باشد مطلوب است و فقیهان گفته‎اند چون پنج روز در مسجدی معتکف شد اعتکاف روز ششم بر او واجب است و برخی دیگر از فقها فرموده‎اند: هر دو روز که زیاد شد، اعتکاف روز سوم، واجب می‎گردد.

- شرط سوم: اعتکافی صحیح است که در مسجد جامع شهر باشد، پس اعتکاف در غیر مسجد جامع صحیح نیست .

فقیهان گفته‎اند: احتیاط مستحب آن است که اعتکاف در مساجد اربعه یعنی مسجدالحرام، مسجدالنبی(صلی الله علیه و آله و سلم) مسجد الکوفه و مسجد البصره صورت پذیرد .

- شرط چهارم: دوام حضور تا زمانی که معتکف است، پس اگر عمداً از مسجد خارج شد در غیر از مواردی که استثناء شده است، اعتکاف باطل می‎شود .

 

چیزهایی که بر معتکف حرام است

1- عمل زناشویی بر معتکف حرام است، اما بوسیدن و لمس کردن زنان مورد اختلاف فقهاست، این حرمت، حرمت وضعی است و موجب بطلان اعتکاف می‎گردد.

2- بوئیدن عطر

3- خرید و فروش و تجارت بر معتکف حرام است و معتکف فقط می‎تواند به مقدار نیاز مبادرت به خرید و فروش نماید.

4- مجادله و جدل به قصد اظهار فضل نیز از محرمات اعتکاف است .

                

نوشته شده توسط سجاد خسروپور | لینک ثابت |

«« فضايل اميرالمومنين على (عليه السلام) »»
موضوع: 88/04/14 15:21
«« فضايل اميرالمومنين على (عليه السلام) »»
آگاهى اميرالمومنين عليه السلام

دانش و فرهنگ امام

على بن ابيطالب در عقل و انديشه، يگانه و بى همتاست و بهمين جهت او محور فكرى اسلام و جامع و سرچشمه علوم عربى است.

على بن ابيطالب، بسرپرستى پسر عمويش، پيامبر، پرورش يافت و سپس شاگرد وى شد و اخلاق و روش او را درباره زندگى و خلق، فرا گرفت و به ارث برد و اين ميراث در قلب و عقل او، بطور يكسان نفوذ يافت. در بررسى قرآن با بينش و نظر حكيمانه‏اى - كه مغز اشياء را جستجو مى كند تا حقائق آنها را بدست آورد - دقت نمود و در زمان طولانى خلافت ابوبكر و عمر و عثمان، فرصت‏يافت كه به اين بررسى عميق و كامل بپردازد و ظاهر و باطن قرآن را بخوبى بداند و درك كند و زبان و قلب او، بوسيله آن استوار گردد و با آن به هم آميزد.

علم او نسبت‏به حديث چيزى نيست كه بر آن غبار شك بنشيند. و هيچ جاى تعجب هم نيست، زيرا كه امام، بيشتر از هر صحابى و مجاهد ديگرى با پيامبر در تماس بود و از او علاوه بر چيزهائى كه همه شنيدند، مطالبى شنيد كه ديگران نشنيدند و مى‏گويند على هيچ حديثى را روايت و نقل نكرد، مگر آنكه خود از پيامبر شنيده بود و او اطمينان داشت كه از احاديث پيامبر، كلمه‏اى هم از قلب و گوش او فوت نشده است. و به على گفتند: «چطور شده كه از همه اصحاب پيامبر بيشتر، حديث دارى؟» در جواب گفت: «براى اينكه اگر من از پيامبر سؤال مى‏نمودم به من پاسخ مى‏داد و اگر سكوت مى‏كردم، پيامبر خود شروع مى‏كرد و به من حديث مى‏گفت‏».

طبيعى است كه على بن ابى طالب فقه اسلامى را هم از همه بهتر بداند چنانكه از همه بهتر به آن عمل مى‏كرد، و آنهائى كه در عصر او بودند، كسى را كاملتر و صالحتر از او در فقه و فتوى نشناختند.

دانش على در فقه اسلامى، منحصر به نصوص و احكام فقهى نبود، بلكه در علوم مقدماتى فقه نيز، از قبيل حساب، بر ديگران تفوق و برترى داشت. و اگر ابو حنيفه را در قرون پس از على «امام اعظم‏» فقه مى‏دانند، بايد توجه داشت كه او شاگرد على بود، زيرا او در پيش جعفر بن محمد درس خوانده و جعفر بن محمد از پدرش استفاده كرده بود... و سلسله به على بن ابيطالب منتهى مى‏گردد.

مالك بن انس نيز با چند واسطه شاگرد على بود، زيرا او از ربيعه و ربيعه از عكرمه و عكرمه از عبد الله بن عباس و عبد الله بن عباس از على استفاده كرده بود. به ابن عباس كه استناد همه اينها بود گفته شد: «نسبت علم تو با پسر عمويت - على - چگونه است؟» در جواب گفت: «مانند قطره بارانى در برابر اقيانوس‏».

همه ياران پيامبر معترفند كه پيامبر يكبار فرمود: على در قضاوت از همه شما برتر است «قاضى‏ترين شما على است‏». على براى اين از همه مردم دوران خود در قضاوت برتر بود كه از همه آنها بر فقه و شريعت كه منبع و منشاء قضاوت در اسلام است، آشناتر و داناتر بود، و علاوه، در نيروى تعقل و تفكر نيز آنچنان بود كه بتواند در موارد بروز اختلاف، وجهى را كشف و بيان دارد كه به واقعيت نزديكتر باشد و با منطق صحيح، بيشتر انطباق يابد.

و از طرف ديگر، على آن قدر از صفاء وجدان و پاكى درون بهره‏مند بود كه به او اجازه مى‏داد تا علم و آگاهى خود را در قضاوت، به بهترين روشى، اجرا كند و در حكم و داورى، عدالت را بر پايه‏اى از عقل و وجدان - هر دو - استوار سازد.

و از عمر بن خطاب نقل شده كه به على گفت: «اى ابو الحسن، خداوند مبارك نگرداند هر مشكلى را كه تو در آن حكم و داورى نكنى‏» و: «اگر على نبود، عمر هلاك مى‏شد» و: «هنگامى كه على در مسجد حاضر باشد، هيچ كس فتوى ندهد»!.

از آنجائى كه على بن ابيطالب از آن كسانى بود كه در امور به ظواهر اكتفا نمى‏كنند و هميشه مى‏خواهند كه در هر مسئله‏اى به مغز و باطن آن پى ببرند، در «قرآن‏» و موضوع آن كه «دين‏» بود، بدقت پرداخت، آنچنانكه متفكران جهان در كارها به دقت و تامل مى‏پردازند. و از همين جا بود كه على مسئله دين و مذهب را يك موضع قابل دقت و تفكر و تعمق مى‏دانست و هرگز هم شخصيتى بزرگ مانند على، از دين و مذهب فقط بظاهر آن و باجراء احكام و اقامه حدود و برپا داشتن مراسم عبادت، اكتفا نمى‏كند. و در صورتى كه اكثريت مردم، به ظاهر دين و نتايج مادى آن در معامله و قضاوت مى‏نگرند، على در كنار دانش ظاهر احكام دين، آن را به مثابه يك موضوع فكرى محض و قابل تحقيق و ررسى و دقت عميق، مورد مطالعه و تفقه قرار مى‏دهد و از تفكر و بررسى خود دست‏بر نمى‏دارد مگر آن هنگامى كه اطمينان مى‏يابد كه اين دين، بر پايه اساسى محكم و بنيادى متحد در اصول و حقايق، استوار است...

و از همين جا، علم كلام يا فلسفه دين، پيدا شد و روى همين اصل، على نخستين دانشمند كلامى و بلكه پدر علم كلام است، براى آنكه دانشمندان نخستين اين علم، از سرچشمه على بن ابيطالب سيراب شده‏اند و اصول و مبادى اين علم از راه على به آنان رسيده است، و دانشمندان بعدى هم همچنان به نور او راه مى‏يابند و على را پيشواى خود و راهبر پيشينيان مى‏دانند.

گويا خداوند چنين خواسته است كه على بن ابيطالب در علوم عربى نيز ركن و اساس باشد، به آن نحو كه در علوم اسلامى ركن بود. براى آنكه در ميان مردم دوران امام، كسى وجود نداشت كه در علوم عربى با امام برابر باشد. و همين تبحر او در علوم عربى و منطق صحيح و قواى ذهنى خارق العاده اوست كه براى ضبط اصول و قواعد عربى به او يارى كرد تا زبان عربى مستند به دليل و برهان باشد كه نشان دهنده قدرت عقلى او در استدلال و قياس منطقى است.

در واقع على به حق واضع و پايه‏گذار علوم عربى بود كه راه را براى آيندگان هموار ساخت. تاريخ ثابت مى‏كند كه على بنيان گذار علم نحو است. شاگرد و رفيق او ابوالاسود دئلى روزى به نزد على آمد و او را غرق در تفكر ديد، پرسيد: «در چه چيزى فكر مى‏كنى يا امير المؤمنين؟!» فرمود: من در شهر شما - كوفه - سخنى شنيدم كه از نظر ادبى غلط بود، از اين رو مى‏خواهم كتابى در اصول عربى آماده سازم. سپس كاغذى به او داد كه در آن چنين بود: كلام عبارت است از اسم و فعل و حرف تا آخر ...

اين مطلب را به شكل ديگرى نيز نقل كرده و گفته‏اند: ابو الاسود دئلى به پيشگاه امام شكايت كرد كه پس از فتوحات اسلامى، بعلت آميزش و اختلاط اعراب با ديگران، غلط گوئى در بين مردم شيوع و رواج يافته، چون مردم غير عرب سخن را به درستى ادا نمى‏كنند. امام لختى سر بزير انداخت و سپس به ابوالاسود فرمود: آنچه را كه مى‏گويم بنويس، ابوالاسود قلم و كاغذى بدست گرفت، على فرمود: كلام عرب از اسم و فعل و حرف، تركيب مى‏يابد. اسم آن است كه از مسمى خبر دهد و فعل آن است كه از حركت آن آگاه سازد و حرف معنائى مى‏دهد كه نه اسم است و نه فعل! اشياء بر سه قسم است: ظاهر و مضمر، و چيزى كه هيچ يك از اين دو نيست - بنا به قول بعضى از علماى نحو، مراد اسم اشاره است - آنگاه به ابوالاسود فرمود: بدين نحو مطلب را تكميل كن و از همان روز اين علم - قواعد ادبيات عرب - بعنوان «علم نحو» شناخته شد.

از مزاياى على تيزى هوش و سرعت درك او است. موارد و نمونه‏هاى بسيارى كه بطور ارتجال و بدون سابقه مطلبى را مى‏گفت، نشان مى‏دهد كه على نيروئى در اين زمينه داشت كه در ديگران نبود و بسيار مى‏شد كه در ميان دوستان يا دشمنان، بدون مقدمه و بطور ارتجال، حكمتى نغز و سخنى شيوا مى‏گفت كه مورد توجه همگان قرار مى‏گرفت.

على در سرعت درك و حل مشكلات حساب در زمان خود بى نظير بود و مردم آن دوران، اين مشكلات را معماهائى به شمار مى‏آوردند كه براى حل آن راهى نبود و راز آن را كسى نمى‏دانست!. براى نمونه مى‏گويند: زنى به نزد على آمد و شكايت كرد كه برادرش از دنيا رفته و ششصد دينار از خود باقى گذاشته ولى در موقع تقسيم، به او فقط يك دينار داده‏اند؟ على فرمود: شايد برادرت يك زن، دو دختر، يك مادر، دوازده برادر و تو را داشته است؟... و همينطور هم بود كه على گفت.

امام على درباره مسائل زندگى و جهان، جامعه بشرى، اسرار توحيد، الهيات و شناخت ماوراء الطبيعه، نظريات فراوانى ابراز داشته.

على استادى است كه همه آنهائى كه پس از وى آمدند و صاحب نظر شدند، به كمال و اصالت او اعتراف كردند و در واقع خود، پيروان آراء و شرح دهندگان نظريات او بودند.

كتاب بزرگ امام «نهج البلاغه‏» به مقدارى از گوهر حكمت غنى است كه امام را در صف اول و مقدم همه فلاسفه و حكماء جهان قرار مى‏دهد.

و هنگامى كه پيامبر فرمود: «دانشمندان امت من همچون پيامبران بنى اسرائيل هستند» آيا مقصودى جز على داشت؟!.

اقتباس از كتاب امام على عليه السلام صداى عدالت انسانى (على و حقوق بشر)


بخشش و ايثار على عليه السلام

و از اخلاق خاص على، كرم و بخشش او بود كه حد و مرزى نداشت، ولى بخششى كه در اصول و هدف پاك و سالم بود نه مانند بخشش فرمانداران و زورمندانى كه از مال و كوشش مردم بخشش مى‏فرمايند! اينان وقتى كه چنين بخششى مى‏كنند فقط به خويشان و نزديكان و يا هوادارانشان مى‏بخشند كه در راه حكومت و سلطنت آنها شمشير مى‏زنند واگر گامى بالاتر نهند براى آن بخشش مى‏كنند كه گفته شود آنها اهل كرم و بخشش هستند! تا مورد توجه عامه مردم قرار گيرند و اختلاسها و دزديها و ستمها و ضعف ادارى امور و غيره را بدين ترتيب پرده پوشى كنند.

و اين شكل از اشكال بخشش را كه در واقع فرقى با رشوه ندارد - و اكثريت كسانى كه در تاريخ ما و تاريخ قدرتمندان ديگران به كرم و بخشش مشهورند با اين نوع بخشش سرو كار داشتند - على بن ابيطالب در سراسر زندگى خود نديد و يك بار هم به آن دست نيالود و آن را نشناخت. كرم و بخشش على چيزى است كه از همه مردانگيهاى او پرده برمى‏دارد و با جان و دل او به هم آميخته است او با اينكه دختر خود را از اينكه گردنبندى را از بيت المال به امانت گرفته كه در عيدى از اعياد به آن آرايش كند توبيخ مى‏كند و با اينكه برادر خود عقيل را كه مختصرى از مال عمومى مردم را بيجا خواسته بود از خود مى‏رنجاند و با اينكه او هرگونه رشوه خوار و هوادار مال بى‏كوشش و بدون حق را، از خود طرد مى‏كند، با اين حال، چنانكه در روايات صحيح آمده است او با دست‏خود نخلهاى گروهى از يهوديان را در مدينه سيراب مى‏كند، تا آنجا كه دست او تاول مى‏زند و زخم مى‏شود و آنگاه مزدى را مى‏گيرد و به بيچارگان و درماندگان مى‏بخشد و يا با آن بندگانى را مى‏خرد و بلافاصله آزاد مى‏سازد.

«شعبى‏» از زبان كسانيكه على را خوب مى‏شناختند روايت مى‏كند كه او بخشنده ترين مردم بود كه از مال خود براى مردم مى‏بخشيد واگر گواهى دشمن در بعضى موارد صحيحترين شهادتها باشد بايد فهميد كه بخشش و كرم على تا چه پايه بوده كه معاوية بن ابى سفيان هم به آن شهادت داده، در حالى كه او هميشه مى‏كوشيد كه از على عيب جويى كند و از او انتقاد نمايد.

معاويه مى‏گويد: «اگر على خانه‏اى پر از طلاى ناب و خانه‏اى پر از علوفه داشته باشد، طلا را پيش از علوفه مى‏بخشد!»امام على (ع) صداى عدالت انسانى. ج 2 - 1 صفحه 122
 
 
 
فداكارى بى نظيردر ليلة المبيت


اعمال ورفتار هر فرد، زاييده طرز تفكر وعقيده او است.جانبازى وفداكارى از نشانه‏هاى افراد با ايمان است.اگر ايمان انسان به چيزى به حدى برسد كه آن را بالاتر از جان ومال خود بداند، قطعا در راه آن سر از پا نمى‏شناسد وهستى وتمام شؤون خويش را فداى آن مى‏سازد. قرآن مجيد اين حقيقت را در آيه زير منعكس كرده است:

انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم وانفسهم في سبيل الله اولئك هم الصادقون .(حجرات:15)

«مؤمنان كسانى هست كه به خدا وپيامبر او ايمان آوردند ودر آن هرگز ترديد نكردند وبا مال وجان خود در راه خدا كوشيدند; آنان به راستى در ايمان خود صادقند.

در سالهاى آغاز بعثت، مسلمانان سخت ترين شكنجه‏ها وزجرها را در راه پيشبرد هدف تحمل مى‏كردند. آنچه كه دشمنان را از گرايش به آيين توحيد باز مى‏داشت همان عقايد خرافى نياكان وحفظ مقام خدايان وتفاخر به امتيازات قومى وطبقاتى وكينه‏هاى موروثى قبيله‏اى بود.اين موانع تا روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مكه را فتح كرد، بر سر راه پيشرفت اسلام در مكه واطراف آن وجود داشت وجز با قدرت نيرومند ارتش اسلام از ميان نرفت.

فشار قريش بر مسلمانان سبب شد كه گروهى از آنان به حبشه وگروه ديگرى به يثرب مهاجرت كنند. با آنكه پيامبر وحضرت على از حمايت‏خاندان بنى هاشم وبالاخص ابوطالب برخوردار بودند، اما جعفر بن ابى طالب ناگزير شد به همراه تنى چند از مسلمانان در سال پنجم بعثت مكه را به عزم حبشه ترك گويد وتا سال هفتم هجرت كه سال فتح خيبر بود در آنجا اقامت گزيند.

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در سال دهم بعثت‏حضرت ابوطالب، بزرگترين حامى ومدافع خويش را، در مكه از دست داد. بيش از چند روز از مرگ عموى بزرگوارش نگذشته بود كه همسر مهربان او خديجه، كه هيچ گاه از بذل جان ومال در پيشبرد هدف مقدس پيامبر دريغ نمى‏داشت، نيز چشم از جهان پوشيد. با در گذشت اين دو حامى بزرگ، ميزان خفقان وفشار بر مسلمين در مكه فزونى گرفت; تاآنجا كه در سال سيزدهم بعثت، سران قريش در يك شوراى عمومى تصميم گرفتند كه نداى توحيد را بازندانى كردن پيامبر يا با كشتن ويا تبعيد او خاموش سازند. قرآن مجيد اين سه نقشه آنان را ياد آور شده، مى‏فرمايد:

واذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك ويمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين (انفال:30)

به ياد آور هنگامى را كه كافران بر ضد تو حيله كردند وبر آن شدند كه تو را در زندان نگه دارند يا بكشند ويا تبعيد كنند.آنان از در مكر وارد مى‏شوند وخداوند مكر آنان را به خودشان باز مى‏گرداند; وخداوند از همه چاره جوتر است.

سران قريش تصميم گرفتند كه از هر قبيله فردى انتخاب شود وسپس افراد منتخب به هنگام نيمه شب يكباره بر خانه محمد صلى الله عليه و آله و سلم هجوم برده، او را قطعه قطعه كنند. بدين طريق، هم مشركان از تبليغات او آسوده مى‏شدند وهم خون او در ميان قبايل عرب پخش مى‏شد ولذا خاندان هاشم نمى‏توانست‏با تمام قبايلى كه در ريختن خون وى شركت كرده بودند به خونخواهى ومبارزه برخيزند.

فرشته وحى پيامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه ساخت ودستور الهى را به او ابلاغ كرد كه بايد هرچه زودتر مكه را به عزم يثرب ترك كند.

شب مقرر فرا رسيد.مكه ومحيط خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در تاريكى شب فرو رفته بود. ماموران مسلح قريش هر يك از سويى به جانب خانه رسول خدا روى آوردند.اكنون پيامبر بايد با استفاده از شيوه غافلگيرى خانه را ترك كرده، در عين حال، چنين وانمود كند كه در خانه است ودر بستر خود آرميده است. براى اجراى اين نقشه لازم بود كه فرد جانبازى در بستر او بخوابد وروانداز سبز پيامبر را به خود بپيچد تا افرادى كه نقشه قتل او را كشيده‏اند تصور كنند كه او هنوز خانه را ترگ نگفته است ولذا توجه آنان فقط معطوف به خانه او شود واز راه عبور ومرور افراد در كوچه وبيرون مكه جلوگيرى نكنند. اما كيست كه از جان خود بگذرد ودر خوابگاه پيامبر بخوابد؟ اين فرد فداكار، لابد كسى است كه پيش از همه به وى ايمان آورده است واز آغاز بعثت، پروانه‏وار، گرد شمع وجود او گرديده است. آرى، اين شخص شايسته كسى جز حضرت على -عليه السلام نيست واين افتخار بايد نصيب وى شود.

از اين رو، پيامبر رو به حضرت على كرد وگفت:مشركان قريش نقشه قتل مرا كشيده‏اند وتصميم گرفته‏اند كه به طور دسته جمعى به خانه من هجوم آورند ومرا در ميان بستر بكشند. از اين جهت از طرف خدا مامورم كه مكه را ترك كنم. لذا لازم است امشب در خوابگاه من بخوابى وآن پارچه سبز را به خود بپيچى تا آنان تصور كنند كه من هنوز در خانه ام ودر بسترم آرميده ام ومراتعقيب نكنند. وحضرت على -عليه السلام در اطاعت امر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از آغاز شب در بستر آن حضرت آرميد.

چهل نفر آدمكش اطراف خانه پيامبر رامحاصره كرده بودند واز شكاف در به داخل مى‏نگريستند ووضع خانه را عادى مى‏ديدند وگمان مى‏كردند كه پيامبر در بستر خود آرميده است. همه سراپا مراقب بودند وآنچنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بودند كه جنبش مورى از نظر آنان مخفى نمى‏ماند.

اكنون بايد ديد كه پيامبر اكرم، با اين مراقبت‏شديد، چگونه خانه را ترك گفت.

بسيارى از سيره نويسان بر آنند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حالى كه آياتى از سوره يس را قرائت مى‏كرد (1) صف محاصره كنندگان را شكافت وآنچنان ازميانشان عبور كرد كه احدى متوجه نشد.امكان اين مطلب قابل انكار نيست; چه هرگاه مشيت الهى بر اين تعلق گيرد كه پيامبر خود را از طريق اعجاز وبه طور غير عادى نجات دهد، هيچ چيز نمى‏تواند مانع از آن شود.ولى سخن اينجاست كه قراين زيادى حكايت مى‏كند كه خدا نمى‏خواست پيامبر خود را از طريق اعجاز نجات بخشد، زيرا در اين صورت لازم نبود كه حضرت على در بستر پيامبر بخوابد وخود پيامبر به غار «ثور» برود وسپس با زحمات زيادى راه مدينه را در پيش گيرد.

برخى نيز مى‏گويند هنگامى كه پيامبر از خانه خارج شد همه آنان را خواب ربوده بود وپيامبر از غفلت آنان استفاده كرد. ولى اين نظر دور از حقيقت است وهرگز شخص عاقل باور نمى‏كند كه چهل آدمكش كه خانه را براى اين محاصره كرده بودند كه پيامبر از خانه بيرون نرود تا در وقت مناسب او را بكشند، ماموريت‏خود را آنچنان سرسرى بگيرند كه همگى با خيال آسوده بخوابند!

ولى بعيد نيست،همان طور كه برخى نوشته‏اند، پيامبر پيش از گرد آمدن تروريستها، خانه را ترك گفته بود. (2)
يورش به خانه وحى

ماموران قريش، در حالى كه دستهايشان بر قبضه شمشير بود، منتظر لحظه‏اى بودند كه همگى به خانه وحى يورش آورند وخون پيامبر را كه در بسترش آرميده است‏بريزند. آنان از شكاف در به خوابگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏نگريستند واز فرط فرح در پوست نمى‏گنجيدند وتصور مى‏كردند كه به زودى به آخرين آرزوى خود خواهند رسيد. ولى على -عليه السلام، با قلبى مطمئن وخاطرى آرام، در خوابگاه پيامبر دراز كشيده بود، زيرا مى‏دانست كه خداوند پيامبر عزيز خود رانجات داده است.

دشمنان، نخست تصميم گرفته بودند كه نيمه شب به خانه پيامبر هجوم آورند، ولى به عللى از اين تصميم منصرف شدند وسرانجام قرار گذاشتند در فروغ صبح وارد خانه شوند وماموريت‏خود را انجام دهند. پرده‏هاى تيره شب به كنار رفت وصبح صادق سينه افق را شكافت. ماموران با شمشيرهاى برهنه به طور دسته جمعى به خانه پيامبر هجوم آوردند واز اينكه در آستانه تحقق بزرگترين آرزوى خود بودند از شادى در پوست‏خود نمى‏گنجيدند، اما وقتى وارد خوابگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شدند حضرت على -عليه السلام را به جاى پيامبر يافتند.خشم وتعجب سراپاى وجود آنان را فرا گرفت. رو به حضرت على كردند وپرسيدند محمد كجاست؟! فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد كه از من مى‏خواهيد؟ در اين موقع، از فرط عصبانيت‏به سوى حضرت على -عليه السلام حمله بردند واو را به سوى مسجد الحرام كشيدند، ولى پس از بازداشت مختصرى ناگزير آزادش ساختند ودر حالى كه خشم گلوى آنان را مى‏فشرد تصميم گرفتند كه از پاى ننشينند تا جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را كشف كنند. (3)

قرآن مجيد براى اينكه اين فداكارى بى نظير در تمام قرون واعصار جاودان بماند، در طى آيه‏اى جانبازى حضرت على -عليه السلام را مى‏ستايد واو را از كسانى مى‏داند كه جان به كف در راه كسب رضاى خدا مى‏شتابند:

ومن الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤوف بالعباد . (بقره:207)

برخى از مردم كسانى هستند كه جان خود را براى تحصيل رضاى خداوند از دست مى‏دهند; وخداوند به بندگان خود رؤوف ومهربان است.
جنايتكار عصر بنى اميه

بسيارى از مفسران شان نزول آيه‏اخير را حادثه «ليلة المبيت‏» مى‏دانندوبر آنند كه آيه به همين مناسبت در باره حضرت على -عليه السلام نازل شده است. (4)

سمرة بن جندب، عنصر جنايتكار عصر اموى، با گرفتن چهار صد هزار درهم حاضر شد كه نزول اين آيه را در باره حضرت على -عليه السلام انكار كند ودر يك مجمع عمومى بگويد كه آيه در باره عبد الرحمان بن ملجم نازل شده است! وى نه تنها نزول اين آيه را در باره على -عليه السلام انكار كرد بلكه افزود كه آيه ديگرى(كه در باره منافقان است) در باره‏على -عليه السلام نازل شده است. (5) آيه مزبور اين است:

دانشمند معروف شيعه، مرحوم شيخ طوسى، در امالى خود دنباله واقعه هجرت را كه منتهى به نجات پيامبر شد چنين مى‏نويسد:

شب هجرت سپرى شد وعلى -عليه السلام از محل اختفاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه بود وبراى فراهم ساختن مقدمات سفر پيامبر لازم بود شبانه با او ملاقات كند. (6)

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سه شب در غار ثور بسر برد. در يكى از شبها حضرت على -عليه السلام وهند بن ابى هاله فرزند خديجه به غار رفتند وبه محضر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيدند. پيامبر دستورهاى زير را به حضرت على داد:

1) دو شتر براى من وهمسفرم آماده كن.(در اين موقع ابوبكرگفت: من قبلا دو شتر براى اين كار آماده كرده ام. پيامبر فرمود: در صورتى اين دو شتر را از تو مى‏پذيرم كه پول هر دو را بپردازم.سپس به على دستور داد كه پول شتران را بپردازد».

2) من امين قريش هستم وهم اكنون امانتهاى مردم در خانه من است.فردا بايد در محل معينى از مكه بايستى وبا صداى رسا اعلام كنى كه هركس امانتى نزد محمد دارد بيايد وآن را باز گيرد.

3) بعد از رد امانتها بايد خود را آماده مهاجرت كنى.هروقت نامه من به تو رسيد، دخترم فاطمه ومادرت فاطمه وفاطمه دختر زبير بن عبد المطلب را همراه خود بياور.واگر كسانى از بنى هاشم خواستار مهاجرت شدند مقدمات هجرت آنان را نيز فراهم كن.(سپس فرمود:)«از اين پس هر خطرى كه در كمين تو بود از تو برطرف شده است وديگر آسيبى به تو نخواهد رسيد». (7)

فداكارى امير مؤمنان -عليه السلام در شبى كه خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از طرف آدمكشان قريش محاصره شده بود امرى نيست كه بتوان آن را انكار كرد ويا كوچك شمرد. خداوند براى اينكه به اين رويداد تاريخى رنگ ابدى وجاودانى بخشد در قرآن مجيد (سوره بقره، آيه‏207) از آن ياد كرده است و مفسران بزرگ نيز در تفسير آيه مربوط به اين واقعه به نزول آن در شان حضرت على -عليه السلام اشاره كرده‏اند.و اما در اينجا دو گواه تاريخى بر آن مى‏آوريم

دو مطلب تاريخى گواه مى‏دهد كه عمل حضرت على -عليه السلام در آن شب جز فداكارى نبوده، آن حضرت به راستى آماده قتل وشهادت در راه خدا بوده است.

1) اشعارى كه امام -عليه السلام پيرامون اين حادثه تاريخى سروده وسيوطى همه آنها را در تفسير خود (8) نقل كرده است، گواه روشن بر جانبازى اوست:

وقيت‏بنفسي خير من وطا الحصى محمد لما خاف ان يمكروا به وبت اراعيهم متى ينشرونني ومن طاف بالبيت العتيق و بالحجر فوقاه ربي ذو الجلال من المكر و قد وطنت نفسي على القتل و الاسر

من جان خود را براى بهترين فرد روى زمين ونيكوترين شخصى كه خانه خدا وحجر اسماعيل را طواف كرده است‏سپر قرار دادم.

آن شخص عاليقدر محمد بود. ومن هنگامى دست‏به اين كار زدم كه كافران نقشه قتل او را كشيده بودند ولى خداى من او را از مكر دشمنان حفظ كرد.

من در بستر وى بيتوته كردم ودر انتظار حمله دشمن بودم وخود را براى مرگ واسارت آماده كرده بودم.

2) دانشمندان سنى وشيعه نقل كرده‏اند كه خداوند در آن شب به دو فرشته بزرگ خود، جبرئيل وميكائيل، خطاب كرد كه: اگر من براى يكى از شما مرگ وبراى ديگرى حيات مقرر كنم كدام يك از شما حاضر است مرگ را بپذيرد وزندگى را به ديگرى واگذار كند؟ در اين لحظه هيچ كدام نتوانست مرگ را بپذيرد ودر راه ديگرى فداكارى كند.سپس خدا به آن دو فرشته خطاب كرد كه: به زمين فرود آييد وببينيد كه على چگونه مرگ را خريده، خود را فداى پيامبر كرده است; سپس جان على را از شر دشمن حفظ كنيد. (9)

اگر از نظر بعضى مرور زمان بر اين فضيلت‏بزرگ پرده كشيده است، ولى در آغاز اسلام عمل حضرت على -عليه السلام در نظر دوست ودشمن بزرگترين فداكارى به شمار مى‏رفت.در شوراى شش نفرى كه به فرمان عمر براى تعيين خليفه تشكيل شد على -عليه السلام با ذكر اين فضيلت‏بزرگ بر اعضاى شورا احتجاج كرد وگفت:

من شما اعضاى شورى را به خدا سوگند مى‏دهم كه آيا جز من كسى بود كه براى پيامبر در غار (حرا) غذا ببرد؟ آيا جز من كسى در جاى او خوابيد وخود را سپر بلاى او كرد؟ همگى گفتند: والله جز تو كسى نبوده است. (10)

مرحوم سيد بن طاووس در باره فداكارى حضرت على -عليه السلام تحليل جالبى دارد وآن را به فداكارى اسماعيل وتسليم او در برابر پدر قياس كرده، برترى ايثار حضرت على -عليه السلام را اثبات كرده است. (11)

پى‏نوشتها:
=========
1- منظور آيات هشتم ونهم ازاين سوره است.
2- سيره حلبى، ج‏2، ص 32.
3- تاريخ طبرى، ج‏2، ص‏97.
4- مدارك نزول آيه را در باره على -عليه السلام سيد بحرينى در تفسير برهان (ج‏1، ص‏206 -207) ومرحوم بلاغى در تفسير آلاء الرحمان (ج‏1، ص 184- 185) نقل كرده‏اند. شارح معروف نهج البلاغه، ابن ابى الحديد،مى گويدمفسران نزول آيه را در حق‏على نقل كرده‏اند.(ر.ك. ج‏13، ص 262).
5- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4 ص 73.
6- اعيان الشيعة، ج‏1، ص‏237.
7- متن عبارت پيامبر اين است:« انهم لن يصلوا اليك من الآن بشي‏ء تكرهه‏».
8- الدر المنثور، ج‏3، ص‏180.
9- بحار الانوار، ج‏19، ص‏39، به نقل از احياء العلوم غزالى.
10- خصال صدوق، ج‏2، ص‏123 ; احتجاج طبرسى، ص 74.
11- ر.ك.اقبال، ص‏593; بحار الانوار، ج‏19، ص 98.
فروغ ولايت صفحه 45

آية الله سبحانى
 
 
 
 
على عليه السلام مظهر علم الهى


آگاهى به حقايق هستى فضيلت بزرگى است كه انسان از آن بهره‏مند مى‏باشد.همين فضيلت موجب برترى انسان از فرشتگان است.زيرا كه خداى سبحان هنگامى كه فرشتگان را مأمور نمود بر انسان كامل سجده كنند،ملاك فضيلت برترى و سجده را آگاهى انسان كامل به حقايق عنوان نمود : و علم الآدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكة  (1) «خداى سبحان آدم را از حقايق با خبر ساخت،آنگاه بر فرشتگان عرضه و از آنان خواست كه شما نيز از حقايق خبر دهيد.»فرشتگان خود اعتراف نمودند كه آگاهى مسجود فرشتگان برتر از ماست،زيرا هنگامى كه خداى سبحان از آنان خواست از حقايق خبر دهند نتوانستند،ليكن وقتى از انسان كامل اين نكته خواسته شد وى فرشتگان را از حقايق با خبر ساخت و معلم فرشتگان قرار گرفت .فرشتگان نيز بر برترى اعتراف نمودند: قالوا لا علم لنا الا ما علمتنا  (2) .

خداى سبحان آگاه به همه چيز است و اگر كسى مظهر صفات الهى شد رنگ و بوى صفات خدا را مى‏دهد.و به توان ظرفيت خود مظهر اسماء حسناى الهى قرار مى‏گيرد.و هر مقدار ظرفيت گسترده‏تر باشد شروق و فروغ الهى بر ان بيشتر مى‏تابد زيرا كه انسان جانشين خدا بر زمين است و جانشين‏مرحله‏اى از صفات و مقام فوق را در بر دارد.بنابر اين مى‏توان برهان عقلى ارائه نمود كه انسان كه مظهر اسماء الهى شد صفات وى در علم و آگاهى،قدرت،عطوفت،غضب و...همانند خداى سبحان خواهد شد.

آگاهى انسان به دو گونه است،كسبى و لدنى.آگاهى كسبى كه با تلاش مدرسه و تجربه و...به دست مى‏آيد و مملو از خطا و اشتباه و جهل مركب است.آگاهى لدنى آشكار شدن حقايق در نزد عالم،شفاف و زلال است.هيچ گونه آميختگى با نادانى و خطا ندارد.

انسان‏هاى الهى افزون بر آگاهى كسبى آگاهى لدنى دارند.انبيا باذن الله به عالم حقايق واقف هستند و عالم غيب بر آنها مشهود مى‏شود.اين فضيلت اختصاص به انبيا ندارد بلكه راه آن براى همگان هموار است،هر كس مظهر صفات الهى شد از آگاهى لدنى كه مصون از خطا و منطبق به واقعيت است بهره مى‏برد.ميزان بهره‏ورى انسان از اين فضيلت به ظرفيت و طهارت و تقواى وى وابسته است.هر مقدار تقوا بالاتر ظرفيت بيشتر تا به آن مرحله برسد كه در توان ممكن الوجود مى‏باشد.


على عليه السلام مظهر علم الهى

على از جمله اولياء الله است كه در اين عرصه به مقام والايى كه در خور توان انسان مى‏باشد،رسيده است.به آن مرحله‏اى كه كسى را ظرفيت و توان‏مندى نيست به آن دستيازد.

على مظهر عليم و خبيرى است كه به آنچه هست و آنچه در گذشته و آينده تحقق دارد آگاه مى‏باشد .على به تعليم الهى و به تعليم معلم لدنى و شهر علم و فضيلت دروازه علم و آگاهى است كه مى‏فرمايد:انا مدينة العلم و على بابها،انامدينة الجنة و على بابها (3) «شهر آگاهى و علم منم ليكن راه ورود به اين شهر و كليدهاى اين آگاهى على است.من شهر فضيلت و بهشت هستم ليكن در ورودى آن على است».از راه على مى‏توان به اين شهر راه يافت.

گرچه اين نوع از علم كه لدنى نام دارد تعليمى نيست ليكن علم كسبى متداول مدرسه نيست و الا به تعليم الهى و به تعليم معلم لدنى مى‏تواند تعليمى باشد:على عليه السلام عن رسول الله صلى الله عليه و آله حدثنى بالف باب يفتح كل باب الف باب. (4) «رسول الله صلى الله عليه و آله بر من هزار در دانش گشود كه از هر درى هزار در ديگر گشوده مى‏شد.»على در فضيلت آگاهى غيب و شهود بر وى شهود است و پرده‏ها از چشم وى بر كنارند .همان پرده‏هايى كه روزى از چشم ديگران نيز كنار مى‏روند روز ديدن حقايق روز آشكار شدن پنهان‏ها: يوم تبلى السرائر (5) روزى كه ديد چشم‏ها و چشم انداز ديده‏ها گسترده مى‏شود:و فبصرك اليوم حديد. (6)

افتخار على اين است كه پرده‏ها را خود كنار زده است و چشم انداز وى وسيع است.بر همين اساس كه غيب و شهادت يكسان شده است مى‏گويد اگر پرده‏ها كنار رود به آگاهى و يقين من افزوده نخواهد شد:لو كشف الغطاء ما ازدت يقينا. (7) و بر همين اساس اين چنين ادعاى منحصر به فرد مى‏كند:سلونى قبل ان تفقدنى فانى بطرق السماء اعلم منى بطرق الأرض. (8) «پيش از اين كه دستتان از من كوتاه شود از من سؤال كنيد زيرا كه من آگاهى‏ام از آسمان‏ها بيش از زمين است».


نقش آگاهى

علم به حقايق هستى انسان همراه با باور را الهى،و مظهر اراده خدا نموده و كار وى را همانند كار خدا جلوه‏گر مى‏سازد.همان كه نمونه آن در مورد كارگزاران سليمان عليه السلام تجلى يافت.هنگامى كه سليمان عليه السلام از اطرافيان در خواست نمود كه كدام توان‏مندى است كه تخت بلقيس را در اسرع وقت حاضر كند،كسى كه بخشى از علم كتاب نصيبش شده بود،گفت من به كمتر از چشم بهم زدن تخت را حاضر مى‏كنم: قال الذى عنده علم من الكتاب انا آتيك قبل يرتد اليك طرفك (9) .

انسان الهى همه شؤونش الهى مى‏شود اين فرد كه جزيى از علم الكتاب را مى‏دانست چنين كارى انجام داد كه كمتر از چشم به هم زدن تخت بلقيس را در نزد سليمان حاضر نمود.كه وى برخى از اسم اعظم را آگاهى داشت.ليكن آن كه علم كتاب را آگاه است بر كارهاى بسى بالاتر توان‏مند است.كه از امام صادق عليه السلام نقل مى‏كند كه فرمود آن كسى كه علم الكتاب را دارد على عليه السلام است:قال الذى عنده علم الكتاب هو امير المؤمنين عليه السلام (10) آنگاه ادامه مى‏دهد آن كه توانست تخت بلقيس را در نزد سليمان حاضر كند آگاهيش نسبت به آگاهى على عليه السلام ذره‏اى از دريا«نمى‏ازيم»بود. (11) آن كه اسم اعظم الهى مى‏داند آن كه هر روز و شب فضايى از فضايل رسول الله صلى الله عليه و آله بر او برافراشته شده است و هزاران فضاى علم و فضيلت بر او گشوده مى‏شود،او اراده‏اش اراده الهى است كه: اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون . (12) «هرگاه امرى را بخواهدانجام دهد همين كه اراده كند انجام مى‏گيرد.»او دستش يد اللهى است،او كه در خيبر كه سهل،صدها خيبر را با يك اراده زير و رو مى‏نمايد:ما قلعت باب خيبر بقوة جسمانية بل بقوة رحمانية. (13)

اين گونه است كه تمام شؤون هستى و زندگى على ياد و نام خداست و جلوه حق است.خدا در شؤون على در زبان على در جهاد على،در تهجد و شب زنده‏دارى على جلوه‏گر است.كه على سراپاى وجودش بوى و خوى اوست.

پى‏نوشتها:
=======
1.بقره .31
2.همان، .33
3.بحار،ج 40،ص 203،الغدير،ج 3،ص 96.اسد الغابة،ج 4،ص .109
4.بحار،ج 4،ص 216،ج 2،ص .645
5.طارق، .9
6.ق، .22
7.بحار،ج 46،ص .135
8.نهج البلاغة صبحى الصالح،خ 189،ص .280
9.سبأ،ص .40
10.نور الثقلين،ج،4،ص .87
11.همان،ص .88
12.يس، .82
13.بحار،ج 21،ص .21
امام على(ع) الگوى زندگى ص 45

حبيب الله احمدى

 

منزلت‏خاص نزد خداوند



اگر عبادت را به معنى طى طريق بر اساس فرمان مولا بدانيم،على عليه السلام آن سالك گوش به فرمان و خدا ولى و مولاى اوست و او همه عمر را در سير و سلوك الى الله گذرانده است.لحظه‏اى در زندگى على عليه السلام سراغ نداريم كه در آن هواى شخصى بر او غالب شده و از طريق بندگى خارج شده باشد.هيچگاه براى او پيش نيامد كه هواى خود را بر دستورات خداى خود غلبه دهد.

او عمرى را گذراند،در حالى كه لحظه‏اى بت نپرستيد،در پيش لات و عزى و هبل قامت تعظيم فرود نياورد و اين افتخارى بود كه تنها نصيب امام امير المؤمنين در صدر اسلام شده بود.همه مؤمنان به اسلام روزگارى را در جاهليت گذرانده بودند ولى مولاى ما در آغاز بعثت پيامبر 10 ساله بود و هنوز به سن تكليف شرعى نرسيده بود.

از روزى كه اسلام را پذيرفت تا آن روز كه با فرقى خونين سر بر بالش خاك نهاد در راه اسلام و مردم روزگار گذراند.عمرى را سپرى كرد اغلب در گرسنگى،روزه‏دارى،جهاد فى سبيل الله،خدمت‏به خلق خدا،و اعلاى كلمه توحيد.روزهايش به كوشش و تلاش و شبهايش به مناجات و بيدارى و اشك ريزى گذشت و الحق از معدود انسانهائى بود كه كمترين بهره را از زندگى گرفته و بيشترين بازدهى را عرضه كرده است.

على عليه السلام بنده خدا

بزرگترين شان على عليه السلام بندگى خداست و همين افتخار او را كافى است.خود مى‏فرمود الهى كفى بى عزا ان اكون لك عبدا و كفى بى فخرا ان تكون لى ربا (1) -
خداوندا مرا اين عزت بس است كه بنده توام و مرا اين افتخار كافى است كه تو رب منى.

آرى عظمت على عليه السلام در اين است كه او بنده خدا و مرد خداست.همه افعال و اقوال و كردارش رنگ الهى دارد.اگر در جنگها با چنان جرات و شهامت‏به پيش مى‏رفت،اگر زره او پشت نداشت و هرگز پشت‏به دشمن نمى‏كرد،اگر در حركت‏به سوى ميدان مشتاقانه و دوان دوان به پيش مى‏رفت،بدان خاطر بود كه دلش به خداى گرم بود و حيات و مماتش را فانى در راه خدا مى‏دانست.

او را به روحى تشبيه كرده‏اند كه به سوى معبود مطاعش در پرواز بوده است و اين سير پروازى هرگز او را خسته و فرسوده نمى‏كرد.او مرد كار و جنگ بود.در ميدان مبارزه با تمام وجود تلاش مى‏كرد واى چه بسا كه زخمهاى متعدد بر مى‏داشت و بدنش صدمه مى‏ديد،ولى شب هنگام همان محتاج الى الله و به تعبير خود همان مسكينى بود كه به جاى استراحت و آرامش بر پاى ايستاده و مشتاقانه به گدائى در خانه خدا مى‏رفت و جلوه‏هاى شوق على عليه السلام را در عبادت از نمازها و مناجاتش مى‏توان يافت.

غرق در عبادت

او در عبادت چنان اوج مى‏گرفت،كه مى‏توان گفت از جهان و آنچه در آن است غافل مى‏شد و براى عده‏اى بسيار از مردم اين باور نكردنى است كه در حال نماز تير از پايش بدر آوردند و او از دردش ننالد و حتى بگويد كه متوجه آن نبودم‏مگر ممكن است‏يك انسان از نظر اوج روحى و كمالات نفسانى تا اين درجه به پيش رود؟

او در حال وضو گرفتن مى‏لرزيد و در حال نماز رعشه براندام داشت،در ذكر لبيك رنگ از رخساره‏اش مى‏پريد،از احساس كوچكى خود در پيشگاه خداوند همه گاه احساس شرم مى‏كرد،مى‏گفت‏بر عذاب اگر صبر كند،فراق او را نمى‏تواند متحمل شد.

او در عبادت و عمل،در مسير زندگى خداى را چنان شاهد و حاضر مى‏ديد كه مى‏فرمود اگر پرده‏ها را بردارند،چيزى بر يقين من اضافه نخواهد شد.لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا.و هم مى‏فرمود خدائى را كه با چشم دل نبينم او را عبادت نمى‏كنم و تا حال هم عبادت نكرده‏ام لم اعبد ربا لم اره.

و به همين خاطر على عليه السلام همه جا را محضر خدا مى‏كند و دامنه عبادتش را به همه جا مى‏كشاند،مسجد،كوچه،خيابان،بازار،ميدان جنگ،محيط خانه و همه جا براى او معبد است و بدين سان هيچ لحظه‏اى بر على نمى‏گذرد جز آنكه آن لحظه در عبادت سپرى مى‏شود.

محبوبترين بندگان

او بنده خداست ولى محبوبترين آنهاست.زيرا او بيشترين و خالصانه‏ترين عبادات را در بين امت داشت. گويند اينكه او را ابو تراب ناميده‏اند بدان خاطر است كه او عبادات و نمازهاى فراوان انجام مى‏داد و پيشانيش همه گاه خاك آلود به علت‏سجده‏هاى طولانى و مكررش بود!

ام ايمن مرغى را بريان كرده و براى رسول صلى الله عليه و آله آن را هديه آورد و عرض كرد اى رسول خدا صلى الله عليه و آله من خود اين مرغ را تهيه كرده و خود آن را پخته‏ام و براى شما آورده‏ام-پيامبر آن هديه را قبول كرد و دعا كرد خداوندا محبوبترين بندگانت را برسان كه در اين غذا با من هم سفره شود در زدند.انس با اين آرزو كه خدايا اين محبوب از انصار باشد در را باز كرد-ديد على عليه السلام است.عذر آورد كه پيامبر فعلا سرگرم كار است و كسى را نمى‏پذيرد.بار ديگر دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله و صداى در بلند شد و انس در را باز كرد و على بود و همان عذر را ذكر و على را رد كرد.

بار سوم در زدند و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود اى انس،در را باز كن،تو اول كسى نيستى كه قومت را دوست مى‏دارى.او از انصار نيست.انس مى‏گويد اين بار رفتم و على عليه السلام را آوردم و او با پيامبر صلى الله عليه و آله هم سفره و هم غذا شد (2)

عبادت ناشى از ايمان

على عليه السلام خدا را باور داشت.مى‏دانست‏خدا و حساب و معاد حق است.همه چيز براى او عينى شده بود و خدا را در همه جا و همه چيز مى‏ديد.خود فرمود:هيچ پديده‏اى را نديدم جز آنكه خداى را قبل از آن،با آن و پس از آن ديده‏ام:ما رايت‏شيئا الا و رايت الله قبله و معه و بعده (4) .عبادت او سر آمد بود و در اين مساله همين بس كه در نماز در سجده ضربه خورد و فرقش شكافت ولى دست از نماز برنداشت و نماز را تمام كرد.پس از ضربه خوردن او را به خانه مى‏بردند.نظرى به طلوع فجر افكند و فرمود:اى صبح،تو شاهد باش كه تنها در اين لحظه و اولين بار است كه على عليه السلام را دراز كشيده مى‏بينى!!.و بدين خاطر است كه امام سجاد عليه السلام مى‏فرمايد چه كسى مى‏تواند چون على عليه السلام خدا را عبادت كند:و من يقدر على عبادة جدى على بن ابيطالب.

او اهل عشق و مناجات عاشقانه بود.چشمانش از شوق ديدار خداگريان بود.و زيبائى و خلوص عبادت را پس از پيامبر تنها در زندگى على مى‏شد مشاهده كرد.رسول خدا صلى الله عليه و آله در شان ايمانش فرمود:اگر همه آسمانها و زمين را در يك كفه ترازو و ايمان على عليه السلام را در كفه‏اى ديگر بگذارند كفه ايمان على بيشتر سنگينى خواهد كرد (5) .


اخلاص على عليه السلام


مقدمه

على عليه السلام آن بنده پاكباخته‏اى است كه لذت ارتباط با خدا را با ذائقه دل چشيده و عظمت او را با ديده دل و با تمام وجودش آن را وجدان كرده است.به همين جهت از هر فرصتى براى تنها شدن با او استفاده مى‏كند و ديدار مكررش سبب آن نمى‏شود كه ذره‏اى از احساس آن عظمت در درونش كاسته گردد و يا خود را در پيشگاه او بى محابا ببيند.

حضور قلب على عليه السلام در عبادت،خلوص او در اعمال و رفتار چنان عظيم است كه ذره‏اى در آن غش نمى‏بينى.در مقام سازندگى خود به درجه‏اى رسيد كه مدير بر خود و مسلط بر خويش است.زمام نفس خود را در دست دارد و به هر صورتى كه بخواهد آن را حركت مى‏دهد و به همين جهت قادر مى‏شود همانند كسى كه خارى در چشم دارد صبر كند و دم برنياورد،آن هم صبر جانگزائى كه آدمى را پير مى‏سازد (6) .جز او كيست كه در عين قدرت،در عين محق بودن،در عين فدائى اسلام و حقيقت‏بودن شمشير نكشد و با تمام امكانات در برابر خصم نايستد!

عشق و اخلاص

او از معدود افرادى است كه در حيات اين جهانى عشق و اخلاص را توام ساخته‏اند و با معجونى از آن خود را سيراب مى‏نموده‏اند.در اخلاص او اين بس كه در شب هجرت بدون اينكه احدى را ياور خود سازد و يا به آنها بگويد هواى او را داشته باشند در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد و سر دشمنان را به خود گرم داشت تا دشمن به تعقيب پيامبر صلى الله عليه و آله نپردازد و او فارغ البال بتواند طى مسافت كند.

خلوص او شگفت انگيز است.در جنگى كه خصم آن را طراحى و على عليه السلام را به شركت در آن و مقابله با آنان مجبور كرده بود فرمود:خداوندا تو مى‏دانى،آنچه را در اين مبارزه انجام داده‏ايم به خاطر حكومت و سلطنت و جلب منافع مادى نبود،بلكه به اين خاطر بود كه حقايق و نشانه‏هاى آئين تو را به حال اول باز گردانيم و در زمين تو اصلاح كنيم تا بندگان ستمديده تو در پناه امنيت دينى تو زندگى كنند و قوانين تعطيل شده تو اجرا گردد (7) ...

همه چيز براى خدا

روح على عليه السلام مملو از محبت‏به خدا بود و اين دل آنچنان پر بود كه هيچ جاى خالى براى جادادن اخلاص براى غير خدا نداشت.او همچون ما در اين جهان وسيع با مال و زيور و زيبائى‏ها مواجه بود،او همچون ما بشر بود و داراى هواى دستيابى به لذات مادى از غذا و لباس و جنبه‏هاى غريزى ولى همه آنها را در راه محبوب فانى و قربانى مى‏كرد.

به گفته ابن عباس او در تمام امور رضاى خدا را مى‏طلبيد،همه كردار و رفتارش تحت الشعاع رضاى او بود و به همين جهت او را مرتضى خوانده‏اند.مال و موقعيت و عنوان در نزد او بهائى نداشت تا به خاطر آن دست از هدف اصلى‏بكشد.چشم به غمزه طناز آن نداشت تا دل او اسير آنها گردد.

او مى‏ديد و مى‏دانست در عرصه سياست‏شكست مى‏خورد ولى زرنگى به معنى حيله‏گرى نداشت و نمى‏خواست از راه فريب و اغراء و يا با استفاده از جهل مردم به پيش رود.خود در سخنى فرمود:به خدا قسم معاويه از من زيرك‏تر نيست،بلكه او مكر و گناه آشكار مى‏كند اگر ناپسندى مكر در اسلام مطرح نبود من از زيرك‏ترين مردم بودم-و الله ما معاوية بادهى منى و لكنه يغدر و يفجر.و لو لا كراهية الغدر لكنت من ادهى الناس (8) .

شوق بندگى

او به خدا ايمان داشت و او را به واقع بندگى مى‏كرد و در اين بندگى هيچ شائبه‏اى نبود.خود در جمله‏اى مى‏گويد:خداوندا ترا بندگى نمى‏كنم بدان اميد كه طمعى به بهشت تو دارم،و يا به خاطر ترس از دوزخ تو نيست كه به عبادت تو مى‏پردازم،بلكه تو را شايسته عبادت ديدم و به عبادت تو پرداختم.ما عبدتك طمعا من جنتك،و لا خوفا من نارك،بل وحدتك اهلا للعبادة فعبدتك (9) در جائى ديگر عبادت خود را در مقام و موقعيت‏شكر و آزادگان قرار داده و عابدان را به سه گروه تقسيم مى‏كند به شرح زير:

-ان قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار گروهى خداوند را به طمع سودى عبادت مى‏كنند و اين عبادت بازرگانان است.

-و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبيد گروهى هستند كه خداوند را به خاطر ترس از دوزخ او عبادت مى‏كنند و اين عبادت بردگان است-و ان قوما عبدو لله شكرا فتلك عبادة الاحرار و قومى هستند كه خداوند را به عنوان نوعى سپاسگزارى و شكر عبادت‏مى‏كنند و اين عبادت آزادگان است

قطع از ما سوى الله

در طريق حركت‏به سوى معبود هيچ چيز دل على عليه السلام را نمى‏لرزاند.او به رتبه و درجه‏اى رسيد كه عشقش،حب و بغضش علاقه‏اش را به فرزند و خانه و زندگى و همه چيزش را تحت الشعاع محبت‏خدا قرار داد و روان خود را از هر چه كه به وى تعلق مى‏داد پاك ساخته بود.و بدين خاطر تنها در راه او بود كه عاشقانه تلاش مى‏كرد او مصداق اين سخن از امام صادق عليه السلام بود كه:

-يحب فى الله در راه خدا دوست مى‏دارد-و يبغض فى الله و در راه خدا دشمن مى‏دارد-و يسخط فى الله و در راه خدا خشم مى‏كرد-و يرضى فى الله (10) و در راه خدا رضايت مى‏كردچنان شيداى وصل محبوب است كه مى‏گويد صبرت على عذابك و كيف اصبر على فراقك (11) و چنان مشتاق سخن گفتن با اوست كه شب هنگام پس از بازگشت از آن همه كار و تلاش روزانه و با آن خستگى و فرسودگى بدن پس از مختصر استراحتى راهى مكان خلوتى مى‏شود تا در آن گوشه آزادانه حرف بزند و با تمام وجود بگريد مزاحم خواب و استراحت ديگران نشود.محيطهاى خلوت مدينه و كوفه،بيابانها و چاهها شاهد و مؤيد سخن ما در زمزمه‏ها،ناله‏ها،بيتابى‏ها و اشك ريزى‏هاى على عليه السلام هستند.او در همه عمر راه درون را مى‏جست،به زندگى دنيوى و خانه مجللى و ثروت بسيار چشمى نداشت،دل به خدا داده و از همه بريده بود.

پى‏نوشتها
=======
1-قصار نهج البلاغه
2-مستدرك صحيحين ج 3 ص 131
3-امالى-مجلس 18.
4-قصار نهج البلاغه
5-غاية المرام ص 509
6-خطبه شقشقيه
7-نهج البلاغه عبده ج 2 ص 18
8-نهج البلاغه
9-همان
10-طرائف الحكم
11-دعاى كميل

در مكتب امام اميرالمومنين (ع) صفحه 162
دكتر على قائمى


 
سخاوت و ايثار على عليه السلام


اذا جادت الدنيا عليك فجد بها على الناس طرا انها تتقلب فلا الجود يفنيها اذا هى اقبلت و لا البخل يبقيها اذا هى تذهب (على عليه السلام)

سخاوت از طبع كريم خيزد و محبت و جاذبه را ميان افراد اجتماع برقرار ميسازد،شخص سخى هر عيبى داشته باشد در انظار عموم مورد محبت است.

على عليه السلام در سخاوت مشهور و كعبه آمال مستمندان و بيچارگان بود هر كسى را فقر و نيازى ميرسيد دست‏حاجت پيش على عليه السلام مى‏برد و آنحضرت با نجابت و اصالتى كه در فطرت او بود حاضر نميشد آبروى سائل ريخته شود.

حارث حمدانى دست نياز پيش على عليه السلام برد،حضرت فرمود آيا مرا شايسته پرسش دانسته‏اى؟

عرض كرد بلى يا امير المؤمنين،على عليه السلام فورا چراغ را خاموش كرد و گفت اين عمل براى آن كردم كه ترا در اظهار مطلب خفت و شكستى نباشد.

روزى مستمندى بعلى عليه السلام وارد شد و وجهى تقاضا كرد،على عليه السلام بعامل خود فرمود او را هزار دينار بدهد عامل پرسيد از طلا باشد يا نقره؟فرمود براى من فرقى ندارد هر كدام كه بدرد حاجتمند بيشتر ميخورد از آن بده.

معاويه كه دشمن سرسخت آنحضرت بود روزى از يكى پرسيد:از كجا ميآئى؟

آن شخص از راه تملق گفت از پيش على كه بخيل‏ترين مردم است!معاويه گفت واى بر تو از على سخى‏تر كسى بدنيا نيامده است اگر او را انبارى از كاه و انبارى از طلا باشد طلا را زودتر از كاه ميبخشد.

يكى از مباشران على عليه السلام عوائد ملك او را پيش وى آورده بود آنحضرت فورا در آمد خود را بفقراء تقسيم نمود عصر آنروز همان شخص على عليه السلام را ديد كه شمشيرش را ميفروشد تا براى خانواده خود نانى تهيه كند.

على عليه السلام هيچگاه سائل را رد نميكرد و ميفرمود:اگر من احساس كنم كه كسى از من چيزى خواهد خواست پيش از اظهار او در اجابت دعوتش پيشدستى ميكنم زيرا حقيقت جود نا خواسته بخشيدن است.

على عليه السلام ميفرمود حاجتمندان حاجت‏خود را روى كاغذ بنويسند تا خوارى و انكسار سؤال در چهره آنها نمايان نشود.على عليه السلام چهار درهم پول داشت‏يكى را در موقع شب انفاق نمود و يكى را در روز و يكدرهم آشكارا و يكدرهم در نهان آنگاه اين آيه نازل شد كه مفسرين شان نزول آنرا در مورد انفاق آنحضرت نوشته‏اند:

الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (1) .

كسانيكه اموال خود را در شب و روز،نهانى و آشكارا انفاق ميكنند براى آنها نزد پروردگارشان پاداشى است و ترس و اندوهى بر آنها نباشد (2) .

پس از قتل عثمان كه على عليه السلام بمسند خلافت نشست عربى نزد آنحضرت آمد و عرض كرد من بسه نوع بيمارى گرفتارم،بيمارى نفس،بيمارى جهل،بيمارى فقر!على عليه السلام فرمود مرض را بايد بطبيب رجوع كرد و جهل را بعالم و فقر را بغنى.

آن مرد گفت‏شما هم طبيب هستيد و هم عالم و هم غنى!

حضرت دستور داد از بيت المال سه هزار درهم باو عطاء كردند و فرمود هزار درهم براى معالجه بيمارى و هزار درهم براى رفع پريشانى و هزار درهم‏براى معالجه نادانى (3) .

علماء و مفسرين عامه و خاصه نقل كرده‏اند على عليه السلام در مسجد نماز ميخواند و در ركوع بود كه سائلى در حاليكه سؤال ميكرد از كنار او گذشت و آنحضرت انگشتر خود را كه در دست داشت‏با اشاره باو بخشيد،سائل وقتى از او دور شد با رسول اكرم صلى الله عليه و آله برخورد نمود حضرت پرسيد چه كسى اين انگشتر را بتو داد؟سائل اشاره بعلى عليه السلام نمود و گفت اين شخص كه در ركوع است آنگاه آيه:انما وليكم الله و رسوله...كه آيه ولايت‏بوده و ضمنا اشاره بخاتم بخشى آنحضرت است نازل شد (4) . (در بخش پنجم در ترجمه و تفسير آيه مزبور بحث‏خواهد شد)

على عليه السلام تنها به بخشش مال اكتفاء نميكرد بلكه جان خود را نيز در راه حق ايثار نمود،در شب هجرت بخاطر پيغمبر صلى الله عليه و آله از جان خود دست‏شست و باستقبال مرگ رفت،معنى پر مغز ايثار همين است كه جز على عليه السلام كسى بدان پايه نرسيده است.

ايثار مقدم داشتن ديگران است‏بر نفس خود و كسى تا تسلط كامل بر نفس نداشته باشد نميتواند مال و جان خود را بديگرى بدهد،اين صفت از سجاياى اخلاقى و صفات ملكوتى است كه در هر كسى پيدا نميشود،على عليه السلام با زحمت و مشقت زياد نانى تهيه كرده و براى فرزندان خود مى‏برد در راه سائلى رسيد و اظهار نيازمندى كرد حضرت نان را باو داد و با دست‏خالى بخانه رفت،روزى با غلام خود قنبر ببازار رفت و دو پيراهن نو و كهنه خريد كهنه را خود پوشيد و نو را بقنبر داد.

محدثين و مورخين،همچنين مفسرين ذيل تفسير آيات سوره دهر (هل اتى) هر يك با مختصر تفاوتى در الفاظ و عبارات در مورد ايثار على عليه السلام بطورخلاصه چنين نوشته‏اند كه حسنين عليهما السلام مريض شدند پدر و مادر آنها و حتى خود حسنين نذر كردند كه پس از بهبودى سه روز بشكرانه آن روزه بگيرند فضه خادمه منزل نيز از آنها پيروى نمود.

چون خداوند لباس عافيت‏بآنها پوشانيد بنذر خود وفا كرده و مشغول روزه گرفتن شدند،على عليه السلام سه صاع جو از شمعون يهودى كه همسايه‏شان بود قرض كرد و بمنزل آورد حضرت زهرا عليها السلام روز اول يكصاع از آنرا آرد نموده و (بتعداد افراد خانواده) پنج گرده نان پخت،شب اول موقع افطار سائلى پشت در صدا زد اى خانواده پيغمبر من مسكين و گرسنه‏ام از آنچه ميخوريد مرا اطعام كنيد كه خدا شما را از طعامهاى بهشتى بخوراند،خاندان پيغمبر هر پنج قرص را بمسكين داده و خود با آب افطار كردند.

روز دوم فاطمه عليها السلام ثلث ديگر جو را آرد كرد و پنج گرده نان پخت‏شامگاه موقع افطار يتيمى پشت در خانه حرفهاى مسكين شب پيشين را تكرار كرد باز هر پنج نفر قرصهاى نان را باو داده و خود با آب افطار كردند.روز سيم فاطمه عليها السلام بقيه جو را بصورت نان در آورد و موقع افطارى اسيرى پشت در آمد و سخنان سائلين دو شب گذشته را بزبان آورد باز خاندان پيغمبر نانها را باو دادند و خودشان فقط آب چشيدند روز چهارم حسنين عليهما السلام چون جوجه ميلرزيدند وقتى پيغمبر صلى الله عليه و آله آنها را ديد فرمود پناه مى‏برم بخدا كه شما سه روز است در چنين حاليد جبرئيل فورا نازل شد و 18 آيه از سوره هل اتى را (از آيه 5 تا آيه 22) در شان آنها و توضيح مقامات عاليه‏شان در بهشت‏برين برسول اكرم صلى الله عليه و آله قرائت كرد كه يكى از آيات مزبور اشاره بانفاق و اطعام سه روزه آنها است آنجا كه خداوند تعالى فرمايد:

و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (5) .

و در آخر آيات نازله هم از عمل بيريا و خالصانه آنها قدردانى‏كرده و فرمايد:ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا.يعنى البته اين (مقامات و نعمتهاى بهشتى كه در آيه‏هاى پيش آنها را توضيح داده) پاداش عمل شما است و سعى شما مورد رضايت و قدردانى است (6) .

پى‏نوشتها:
=======
(1) سورة بقره آيه 274
(2) كشف الغمه ص 93-ينابيع المودة ص 92-مناقب ابن مغازلى ص 280
(3) جامع الاخبار ص 162
(4) مناقب ابن مغازلى ص 313-كفاية الطالب ص 250 و كتب ديگر.
(5) سوره دهر آيه 8.
(6) شواهد التنزيل جلد 2 ص 300-امالى صدوق مجلس 44 حديث 11-كشف الغمه ص 88 و كتب ديگر.

على كيست؟ صفحه 259
فضل الله كمپانى

_________________

_________________

 

نوشته شده توسط سجاد خسروپور | لینک ثابت |



Edited By Lahij Soft Group & payegahechamran.blogfa.com & Designer: GholamReza Sedaghati